حذف انحصار فروش نفت

نویسنده: گال لافت
مترجم: مریم رضایی
تا اوایل قرن نوزدهم، نمک به دلیل خاصیتی که در جلوگیری از فساد مواد غذایی داشت، جزو باارزش‌ترین کالاهای مصرفی بود. این ناپلئون بناپارت بود که با اعلام اهدای یک جایزه نقدی، شرایط اختراع کنسرو را به وجود آورد و جایگاه استراتژیک نمک را از بین برد.

مدتی پس از آن، یخچال‌ها وارد کار شدند و ظرف مدت یک دهه نمک موقعیت خود را برای همیشه از دست داد. باراک اوباما نیز با یک لایحه ساده که مستلزم یارانه، تخفیف‌های مالیاتی گزاف و مخارج دولتی نباشد، می‌تواند همین سرنوشت را برای نفت رقم بزند و کاری کند که مردم آمریکا برای اولین بار در یک قرن گذشته، نوع سوخت خودروهای خود را انتخاب کنند.
بیشتر خودروهایی که در آمریکا به فروش می‌رسند – تقریبا 14 میلیون خودرو در سال – طبق ضمانت نامه‌هایی که دارند، فقط می‌توانند از سوخت‌های نفتی مثل بنزین و در برخی موارد گازوئیل استفاده کنند. بر اساس این انحصار مجازی، نفت اهمیت استراتژیک بیش از اندازه‌ای دارد و قیمت نفت از اثر اقتصادی قابل توجهی برخوردار است. افزایش قیمت نفت این قدرت را دارد که اطمینان مصرف‌کننده را کاهش دهد، رکود اقتصادی را موجب شود و کسری تجاری کشور را دامن بزند. اگر رانندگان بتوانند به جای بنزین از سوخت‌های ارزان‌تری استفاده کنند و با این کار به افزایش قیمت نفت واکنش نشان دهند، اهمیت نفت تا حد زیادی کاسته می‌شود؛ اما این کار برای آنها امکان پذیر نیست.
عرضه بیش از تقاضای گاز طبیعی در آمریکا، نمونه‌ای از مزیت بالقوه امکان تغییر سوخت خودرو است. یک انقلاب تکنولوژیک در این کشور، تولید گاز طبیعی را افزایش داده؛ به طوری که قیمت آن اکنون به یک پنجم قیمت نفت در هر واحد انرژی کاهش یافته است. این یعنی طبق قیمت‌های امروز، استفاده از خودرویی که سوخت آن گاز طبیعی باشد، معادل استفاده از نفت کمتر از 20 دلار در هر بشکه، برای آن خودرو است؛ اما چون بیشتر وسایل نقلیه در آمریکا تجهیزات مصرف گاز طبیعی را ندارند، کمتر از 1 درصد گاز طبیعی که در آمریکا عرضه می‌شود، در سوخت اتومبیل‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد.
یک قرن پیش که اولین اتومبیل‌ها به خیابان‌ها آمدند، برای به حرکت درآوردن آنها انواع مختلفی از سوخت‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت. برخی خودروها با نیروی بخار و برخی دیگر با الکل کار می‌کردند؛ اما قیمت پایین نفت در طول قرن بیستم موجب شد این رقابت سوختی از بین برود و خودروسازان دلیلی نداشتند محصولاتی تولید کنند که سوختی به جز بنزین را بسوزانند. افزایش قیمت نفت در یک دهه گذشته، در نهایت اقتصاد نفت را به نفع کالاهای دیگر تغییر داده است؛ اما خودروسازان نتوانسته‌اند با این واقعیت کنار بیایند. امروز، استفاده از خودرویی که سوختی به جز بنزین داشته باشد، تقریبا غیرممکن است.
وسایل نقلیه الکتریکی و خودروهای مجهز به گاز طبیعی فشرده (LNG) – یک سوم برق آمریکا در حال حاضر از گاز طبیعی تامین می‌شود – با روند بسیار کندی وارد بازار می‌شوند. خودروهای باتری دار نیز همچنان برای بسیاری از خریداران قیمت بسیار بالایی دارند. البته متانول که سوخت مایع به دست آمده از گاز طبیعی است، هم ارزان‌تر از بنزین است (در هر کیلومتر ) و هم مجهز کردن خودرو برای سوزاندن این سوخت، هزینه چندانی ندارد (هزینه آن در ساخت هر خودروی جدید، تقریبا 100 دلار بیشتر می‌شود).
به طور کلی، کل کاری که باید انجام شود تا یک خودروی معمولی به خودرویی با سوخت انعطاف‌پذیر تبدیل شود، نصب یک سنسور سوخت و یک لوله ورود سوخت مقاوم در برابر خوردگی و زنگ زدگی است. در برخی از استان‌های چین که متانول را از زغال‌سنگ به دست می‌آورند، این الکل در تعداد زیادی از پمپ‌های سوخت به فروش می‌رسد. ایران هم که منبع غنی گاز طبیعی است، طرح‌هایی را آغاز کرده تا سوخت بر مبنای متانول را در پمپ بنزین‌های خود عرضه کند.
اوباما که در مبارزات انتخاباتی خود اشاره کرده بود: «آمریکا از نظر ذخایر گاز طبیعی مثل عربستان سعودی است»، می‌تواند فشار و نفوذ نفت را بر بخش
حمل و نقل آمریکا از بین ببرد. رییس‌جمهور آمریکا می‌تواند با ارسال یک لایحه ساده به کنگره، تضمین کند وسایل نقلیه جدید که در آمریکا به فروش می‌رسند، در استفاده از سوخت‌های مختلف آزادند. در صورت تصویب این قانون، خودروسازان می‌توانند راه‌های مختلف، از جمله کم هزینه‌ترین راه (استفاده از سوخت‌های مایع) را انتخاب کنند. در این صورت، وسایل نقلیه جدید تقاضایی را ایجاد می‌کنند که افزایش ظرفیت تولید را در میان سوخت‌های مختلف و رقابتی شدن آن، دامن می‌زند. باراک اوباما، حتی بدون تصویب کنگره می‌تواند در اقدامی نمادین حکمی را صادر کند که دولت فدرال فقط خودروهایی با سوخت انعطاف‌پذیر خریداری کند. از نظر مشاورین سیاسی رییس‌جمهور آمریکا، بهترین شرایط این است که چنین اقدامی با حمایت هر دو حزب آمریکا صورت گیرد.
از لیبرال‌هایی مانند براد شرمن، نماینده دموکرات کالیفرنیا گرفته تا طرفداران جنبش تی پارتی مانند استیو کینگ از ایالت آیوا، از لایحه استاندارد سوخت آزاد در سال 2011 حمایت کرده‌اند. همچنین با حمایت‌هایی از سوی لابی قدرتمند سوخت‌های جایگزین و نیز فعالان امنیت ملی مانند جیمز وولسی، رییس سابق سیا و تام ریج، وزیر سابق امنیت داخلی آمریکا، این طرح پیشنهادی انرژی حتی از طرف جمهوری خواهان که در قانون مالیات کربن (یکی از انواع مالیات برای حفاظت از محیط زیست که هدف آن کاهش انتشار دی‌اکسید‌کربن است) و مجوز محدودیت انتشار آلودگی (cap and trade، رویکردی برای کنترل آلودگی‌های زیست محیطی با استفاده از مشوق‌های اقتصادی است)، دخالتی نداشته‌اند، مورد حمایت قرار خواهد گرفت.
با افزایش تنوع سوخت‌های جایگزین و ارزان قیمت، پایان دوران استفاده از نفت ممکن است از آنچه ما فکر می‌کنیم، زودتر اتفاق بیفتد. باراک اوباما با یک راهکار بازار محور ساده، می‌تواند آمریکا را برای چنین روزی آماده کند.

اصلاح دموکراسی آمریکایی

نویسنده: میکا ال.صیفری
مترجم: مجید اعزازی
پیروزی ضعیف اوباما در انتخابات ریاست‌جمهوری که با کمک‌های مالی بیش از 4 میلیون نفر اهداکننده خرد شکل گرفت،انسان را برای بحث درباره اینکه واقعا پول‌های بزرگ نمی‌توانند موجب پیروزی در انتخابات بشوند برمی‌انگیزد.

با این حال، این موضوع در دموکراسی آمریکا صادق نیست. بخش کوچکی از جمعیت آمریکا که حزب یا گروه خاصی را نمایندگی نمی‌کنند، حجم زیادی از سرمایه‌گذاری در رقابت‌های انتخاباتی را انجام می‌دهد. در عین حال، با وجود لفاظی‌های تازه درباره دولت باز، وضعیت بیشتر کارهایی که واشنگتن با دلارهای مالیات‌دهندگان انجام داده است، هنوز در ابهام قرار دارند.
در نتیجه، تمام گفت‌و‌گوهای ملی درباره موضوع‌های مختلف از علایق شهروندان آمریکایی بسیار دور می‌شود، نتایج نیز به طور مشابهی تحریف می‌شوند. فرضا، اگر از آمریکایی‌ها درباره اقتصاد بپرسید، نتایج نظرسنجی نشان خواهد داد که آنها خواهان یک افزایش حداقلی در دستمزدها هستند؛ اما اگر از سیاستمداران سوال‌ کنید، آنها بیشتر روی علایق سرمایه‌گذاران تمرکز می‌کنند؛ کسانی که تمایل دارند نرخ مالیات بر سود سرمایه پايین نگه داشته شود.
اوباما فرصت منحصر به فردی برای تغییر این معادله دارد. او با استفاده از یک سازمان مبارزاتی عظیم به کرسی ریاست‌جمهوری رسید که حدود 2/2 میلیون نفر داوطلب را دور هم جمع کرد و با بیش از 150 میلیون نفر رای‌دهنده تماس تلفنی گرفت. از این‌رو، اوباما می‌تواند از دومین دوره ریاست‌جمهوری خود برای پیشبرد تغییرات اساسی در فرآیند سیاسی با هدف کسب اطمینان تمام آمریکایی‌ها – نه فقط آمریکایی‌های ثروتمند- استفاده کند؛ کسانی که می‌توانند به طور کامل‌تر و متعادل‌تر در امور مربوط به دولت او مشارکت کنند.
اوباما می‌تواند این موضوع‌ها را بدون منتظر ماندن برای وضع قانون از سوی کنگره رهبری کند. او می‌تواند با صدور یک دستور اجرایی طرف‌های قرارداد با دولت را به افشای هزینه‌های سیاسی خود متعهد کند؛ همان طور که انتظار می‌رفت او چنین کاری را در سال 2011 انجام دهد. او می‌تواند منصوبان خود را به افشای ارتباطاتشان با لابی‌کنندگان مجبور کند.
برای احیای دستور کار دولت ِبازِ رو به زوال خود، او می‌تواند نهادهای فدرال را مکلف کند تا تمام داده‌هایی را که جمع‌آوری می‌کنند- خواه به طور عمومی منتشر می‌شوند، خواه منتشر نمی‌شوند- فهرست وار ارائه کنند. سپس او می‌تواند حکم صادر کند که هر داده‌ای که عمومی می‌شود، به صورت آنلاین نیز عرضه شود؛ بنابراین این داده‌های بیشتر در دسترس همه قرار خواهند گرفت و دیگر در دسترس داخلی‌ها و کسانی که ارتباطات خوبی دارند، نخواهد بود.
اوباما همچنین می‌توانست در جریان سخنرانی شب پیروزی خود، اصلاح سیستم ورشکسته رای‌گیری این کشور را آغاز کند. ثبت‌نام رای‌دهندگان در سن 18 سالگی باید به صورت خودکار انجام شود. روز رای‌گیری باید به روز آخر هفته تغییر یابد تا برای کارگران و کارمندان شرکت در رای‌گیری تسهیل شود. همچنین مکان‌های رای‌گیری باید از نظر استانداردهای ملی یک شکل باشند.
اوباما باید فشار زیادی را برای تغییر در کاپیتال هیل(کنگره) وارد کند. در حال حاضر، او قوی‌ترین سازمان سیاسی در ایالات متحده را دارد؛ در حالی که کارکنان کمپین انتخاباتی‌اش اغلب شیکاگو را ترک کرده‌اند، نرم‌افزار و سخت‌افزار لازم برای بسیج توده‌ها، سالم هستند. اوباما می‌تواند به ترکیب دور بعدی کنگره شکل دهد و از این توان هم برای اعطای پاداش به متصدیانی که از تغییر واقعی پشتیبانی می‌کنند و هم برای بازگرداندن رقبا در انتخابات میان دوره‌ای سال 2014 استفاده کند.قانون انتخابات عادلانه که 118 حامی در کنگره دارد، به طور اساسی یک سیستم داوطلبانه عمومی برای تامین مالی تبلیغات کاندیداهای کنگره بنیان می‌نهد. قانون افشا (دموکراسی با شفافیت هزینه‌های انتخابات تقویت می‌شود) اطمینان خواهد داد که هدایای بیش از 10 هزار دلار که توسط اتحادیه‌های کارگری و شرکت‌ها به منظور تاثیرگذاری بر انتخابات صورت می‌گیرد، گزارش می‌شوند.
قانون افزایش افشای لابی‌گرها، لابی‌گرها را به افشای آن دسته از مقامات رسمی یا اعضای کنگره که در حال لابی کردن هستند، متعهد کرده و سرعت افشا را افزایش می‌دهد و روزنه‌هایی را که اجازه می‌دهند برخی از قوی‌ترین بازیگران واشنگتن از افشا اجتناب کنند، می‌بندد. قانون شفافیت و پاسخگویی دیجیتال گزارش‌دهی عمومی یکنواختی را از هزینه‌های دولت ایجاد کرده و امکان می‌دهد رهگیری محل‌هایی که دلارهای مالیاتی هزینه می‌شوند، بسیار بهتر شوند. همه این موارد، همانند یک زلزله به واشنگتن آسیب خواهد رساند؛ اما همه آنها مورد نیاز هستند.

اقتدار رییس‌جمهور را بازگردان


نویسنده: زیبیگنیو برژینسکی
مترجم: مجید اعزازی
چگونگی به دست آوردن برخی عرصه‌هایی که در سال‌های اخیر در روند شکل گیری سیاست امنیت ملی ایالات متحده از دست رفته اند، چالشی محوری است که باراک اوباما با آن مواجه است.

از لحاظ سیاسی و تاریخی، در سیستم استقلال قوای آمریکا، رییس‌جمهور بزرگ‌ترین فرصت برای کنش نهایی در امور خارجی را دارد. ایالات متحده به او به عنوان مسوول‌ امنیت آمریکا در جهانی پرتلاطم نگاه می‌کند - او تعیین‌کننده نهایی اهدافی است که ایالات متحده باید از طریق دیپلماسی، اهرم اقتصادی و در صورت نیاز از طریق نظامی پیگیری کند و جهان به او– بهتر یا بدتر از پیش- به عنوان رای و نظر معتبر آمریکا می‌نگرد.
مطمئن باشید که کنگره نیز رای و نظر دارد. ملت آمریکا نیز از چنین حقی برخوردارند. لابی‌های سیاست خارجی نیز دارای رای هستند. نقش کنگره در اعلام جنگ به شکلی خاص مهم است، نه وقتی که به ایالات متحده حمله می‌شود، بلکه وقتی که ایالات متحده برای آغاز جنگ برنامه ریزی می‌کند. از آنجا که آمریکا یک کشور مبتنی بر دموکراسی است، مردم از تصمیم‌های سیاست خارجی رییس‌جمهور پشتیبانی می‌کنند و این نکته‌ای اساسی است، اما رای هیچ کس در دولت یا خارج از آن نمی تواند با رای مقتدرانه رییس‌جمهور برابری کند، چرا که او صحبت کرده و سپس قاطعانه عمل می‌کند.
نظر رییس‌جمهور حتی در صورتی که با مخالفت جدی مواجه شود، پابرجا است. به طور مثال، حتی وقتی برخی لابی‌ها در پی کسب پشتیبانی کنگره در سرپیچی از فرامین رییس‌جمهور هستند، بسیاری از رای‌دهندگان کنگره هنوز به طور محرمانه آمادگی خود را برای پشتیبانی از پافشاری رییس‌جمهور بر «منافع ملی»، به کاخ سفید اعلام می‌کنند. وقتی یک رییس‌جمهور اراده می‌کند چنین آشکار بر منافع ملی اصرار کند و در همین حال به طرزی ماهرانه تلاش می‌کند تا دوستی دوستان و متحدان خود در کیپتال هیل (کنگره) را به دست آورد، پس می‌تواند چنین اعتبار مرعوب‌کننده‌ای را ایجاد کند.
اعتباری که به موجب آن، مواجهه با رییس‌جمهور را از نظر سیاسی احمقانه جلوه می‌دهد. ایجاد چنین اعتباری دقیقا کاری است که هم اینک اوباما باید انجام دهد.
اوباما باید به دقت درباره دستور کار دور دوم ریاست‌جمهوری خود فکر کند. چه میراثی می‌خواهد از خود به جا بگذارد؟ و در این رابطه، آنچه نباید انجام شود، به اندازه آنچه باید انجام شود، مهم است. یک رییس‌جمهور که مشتاق است به عنوان یک رهبر جهانی شناخته شود، نباید یک هدف سیاسی- خارجی را تعقیب کرده و خود را آشکارا به کسب این هدف متعهد کند و سپس وقتی که با مخالفت جدی مواجه شد، عرصه را واگذار کند. لایه زیرین این قضیه این است که موفقیت اوباما به میزانی که او به عنوان یک متعهد واقعی و کاملا جدی دیده می‌شود، بستگی خواهد داشت. تعهد و اعتباری به شدت به هم مرتبط هستند.
به طور مثال، در مورد موضوع اسرائیل- فلسطین، واقعیت تاسف انگیز این است که در تحت سه دوره ریاست جمهوری اخیر، سیاست ایالات متحده صادقانه و در عین حال بزدلانه بوده است. رای اخیر سازمان ملل جایگاه فلسطین را به عنوان عضو ناظر در این سازمان تثبیت می‌کند. رای‌گیری که در جریان آن ایالات متحده – برخلاف تلاش‌های فشرده خود—حمایت تنها هشت کشور از 188 کشور را که دارای رای موافق یا ممتنع بودند، به دست آورد. این موضوع بیانگر حضیض اقتدار آمریکا است و نشان می‌دهد که احترام جهانی برای اعتبار ایالات متحده به شدت افت کرده است. این موضوع، پیامدهای سیاست خارجی ایالات متحده تقلیل یافته به دو حزب را شدت می‌بخشد و نفوذ لابی‌ها را افزایش می‌دهد، از این رو، اهمیت نیاز به رهبری مثبت رییس‌جمهور برجسته‌تر می‌شود. هر رییس‌جمهور دو فرصت بزرگ دارد. اولین فرصت در جریان نخستین سال ریاست‌جمهوری اتفاق می‌افتد، چرا که تا چهار سال، کسب هر موفقیت هزینه‌های سیاسی رخ داده پیشین را محو می‌کند. حال که اوباما دوباره انتخاب شده است، دومین فرصت در نخستین سال از دومین دوره ریاست جمهوری او نیز به وجود آمده است، تنها این بار تاریخ و نه ملت داور نهایی او خواهد بود.

یادداشت فرید زکریا: آیا روزهای خوش آمریکا سرآمده است؟

یادداشت فرید زکریا: آیا روزهای خوش آمریکا سرآمده است؟

فرید زکریا، مترجم: مجید روئین پرویزی، منبع: تایم

من آمریکایی ام، نه از سر تصادف تولد که با اختیار و انتخاب. به اراده خودم آمدم و آمریکایی شدم چون این کشور را دوست دارم و فکر می‌کنم جای بی‌نظیری است، اما وقتی که به جهان امروز و امواج سهمگین تغییرات تکنولوژیک و رقابت جهانی نگاه می‌کنم، نگران می‌شوم. شاید از همه ناخوش‌تر این واقعیت باشد که در همین میان که این تهدیدها قوی‌تر می‌شوند، آمریکایی‌ها به نظر ناتوان از درک اهمیت شان هستند. با وجود تمام صحبت‌هایی که از خیزش چین می‌شود، بیشتر آمریکایی‌ها جوری رفتار می‌کنند که انگار اقتصادشان شماره یک جهان است.

اما هست؟ واقعیت این است که بله، آمریکا هنوز بزرگ‌ترین اقتصاد جهان است و با فاصله زیادی بیشترین توان نظامی را دارد و شرکت‌های تکنولوژی‌اش پویاترین‌ها هستند و اوضاع کارآفرینی در آن بسیار خوب است، اما اینها تصاویری از آنچه هم‌اکنون هستیم، است. انتخاب‌هایی که رشد امروز را میسر ساخته‌اند – آموزش، زیرساخت‌ها و غیره – دهه‌ها پیش اتخاذ شده بودند. آنچه امروز می‌بینیم رونق آمریکا است به لطف سیاست‌هایی که در دهه‌های 50 و 60 اجرا کرده‌ایم: سیستم بزرگراه‌های بین ایالتی، منابع عظیم مالی برای تحقیقات علمی و تکنولوژیکی، نظام آموزش عمومی که برای جهانیان رشک‌برانگیز بود و سیاست‌های مهاجرتی سخاوتمندانه. امروز به برخی از همین سنجه‌ها نگاه کنید و آن وقت نگران آینده خواهید شد.

رتبه‌هایی که در ادامه می‌آورم از فهرست‌های مختلفی جمع شده‌اند، اما همه داستان یکسانی می‌گویند. طبق گزارش سازمان توسعه و همکاری اقتصادی دانش‌آموزان 15 ساله ما رتبه 17 برتری علمی جهان را دارند و این جایگاه درباره ریاضی به پله 25 ام تنزل می‌یابد. میان کشورهای توسعه یافته به لحاظ نرخ تحصیلات دانشگاهی رتبه دوازدهم را داریم (درحالی که چند دهه اول بودیم.) در مدارس ابتدایی رتبه‌مان 79 ام است. زیرساخت‌های ما رتبه 23 جهان را دارند که از هر کشور پیشرفته جهان بسیار عقب‌تر است. آمار بهداشت آمریکا برای کشوری با این ثروت شگفتی آور است: در امید به زندگی رتبه 25 ام را داریم و در شمار دیابتی‌ها 18 ام هستیم و در چاقی صدرنشین هستیم. همین چند دهه پیش بود که آمریکا از حیث همه این شاخص‌ها سربلند بود. دیگر نیست. حوزه‌هایی هست که هنوز برتری عمده داریم، اما این حوزه‌ها معمولا مایه افتخارمان نیست. بیشترین تعداد اسلحه را داریم. بیشترین جرم و جنایت را میان کشورهای ثروتمند داریم و البته، بیشترین میزان بدهی را در تمام جهان داریم.

صعود مابقی جهان
خیلی از این تحولات نه به خاطر هرز رفتن آمریکا که به خاطر کاربلد شدن سایر کشورها بوجود آمده است. وقتی این حرف‌ها را می‌زنیم یک جواب را اغلب می‌شنویم: «در دهه 80 هم همین‌ها را می‌گفتند. می‌گفتند ژاپن ارباب دنیا می‌شود. نشد و آمریکا بازهم به صدر بازگشت.» حرف بیراهی هم نیست. ژاپن ثروتمندترین کشور جهان نشد – هرچند که برای سه دهه دومین اقتصاد بزرگ جهان را داشت و هنوز هم در رتبه سوم است. ژاپن کشور کوچکی هم هست. برای آنکه بزرگ‌ترین اقتصاد جهان شود باید تولید سرانه‌اش دو برابر آمریکا باشد، اما چین تنها کافی است یک چهارم آمریکایی‌ها درآمد سرانه داشته باشد تا به راحتی ما را پشت سر بگذارد.

البته نکته کلی‌تر مغفول می‌ماند. نیل فرگوسن، تاریخدان‌هارواردی، اخیرا کتابی نوشته به نام «تمدن: غرب و مابقی جهان» و در کتابش ماجرا را به لحاظ تاریخی مطرح می‌کند: «برای 500 سال غرب شش سلاح هولناک داشت که از مابقی جهان متمایزش می‌کرد. ژاپن اولین کشوری بود که اینها را به دست آورد. طی قرن گذشته کشورهای آسیایی یکی پس از دیگری به این سلاح‌های مرگبار دست یافته‌اند – رقابت، علم مدرن، حکومت قانون، مالکیت خصوصی، پزشکی پیشرفته و جامعه مصرفی و اخلاق کاری. این هفت مورد، سلاح‌های مخفی تمدن غرب هستند.»

به این چالش تاریخی که ملت‌های دیگری نیز راز پیروزی غرب را آموخته‌اند اضافه کنید انقلابات تکنولوژیک را. حالا می‌توان با شمار کاهنده‌ای نیروی کار شمار فزاینده‌ای کالا و خدمت تولید کرد، کار را به همه جای جهان برد و همه را با سرعت نجومی به انجام رساند. این جهانی است که امروزه آمریکا با آن روبه‌رو است، اما این کشور به نظر هنوز برای قابلیت انطباق بزرگی که باید در خود ایجاد کند، آماده نیست. تغییراتی که الان اینجا حرفش زده می‌شود مثل عوض کردن صندلی‌های تایتانیک در حال غرق شدن می‌ماند.

بله بی‌شک نظام سیاسی درگیر دعواهای بزرگی پیرامون بودجه و بازنشستگی و آینده کشور است، اما تمام اینها بحث ثانوی است. نبردی که در خود ایالت‌ها درباره بازنشستگی کارکنان مطرح است واقعی است – فرمانداری‌ها باید بودجه‌هایشان را متوازن کنند – اما بحث‌های اصلی که در واشنگتن مطرح می‌شود بی‌اهمیت است. مناظره جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها درباره بودجه مولفه‌های بلندمدت ایجاد کسری بودجه را نادیده می‌گیرد – تامین اجتماعی، مراقبت پزشکی و درمانی – و تازه این درصورتی است که نخواهیم از هزینه‌های بی‌مورد مثل معافیت مالیاتی بهره وام‌های رهنی و موارد اینچنینی حرف بزنیم. تنها چهار ماه پیش، کمیسیون سیمپسون بولز راه‌حل‌های بسیار خوبی برای مشکلات مالی پیشنهاد کرد که امکان افزایش 4 هزار میلیارد دلاری پس‌انداز‌ها را می‌داد – عمدتا از طریق کاهش بودجه برخی برنامه‌ها و افزایش بخشی از مالیات‌ها. هردو حزب این پیشنهادها را فراموش کرده‌اند، به خصوص جمهوری خواهان که سخنگویان‌شان با زبان از این کمیسیون خیلی تعریف و تمجید می‌کند، اما در عمل خلاف آرایش رای می‌دهد. دموکرات‌ها هم وقتی صحبت از افزایش یک ساله سن بازنشستگی آن هم در سال 2050 به میان آمد کم مانده بود رو به نزع بیفتند.

احتمال بیشتر آن است که واشنگتن هزینه‌های احتیاطی‌اش را کاهش دهد. تلاش‌های اوباما برای حفظ و حتی افزایش منابع برنامه‌های اصلی به نظر در این کنگره‌ای که می‌خواهد سرسختی خودش را ثابت کند شکست می‌خورد، اما کاهش منابع آموزش، تحقیقات علمی، کنترل ترافیک هوایی، ناسا، زیرساخت‌ها و انرژی جایگزین اثر زیادی بر پس‌انداز ندارد و رشد بلندمدت اقتصاد را نیز به سکته می‌اندازد. این درحالی است که کشورهای دیگر از آلمان گرفته تا کره جنوبی و چین سرمایه‌گذاری‌هایی عظیم در آموزش و علم و تکنولوژی و زیرساخت‌ها می‌کنند. ما سرمایه‌گذاری‌ها را کم کرده و به مصرف یارانه می‌دهیم – دقیقا مخالف آنچه که اکنون اقتصادهای جهان را به پیش می‌برد.

چرا آمریکا مشکلات اقتصادی‌اش را اینطور کوته نظرانه و کژتاب درمان می‌کند؟ چون به لحاظ سیاسی ساده‌تر است. کلید فهم فعالیت‌های هر دو حزب این است که آنها برنامه‌هایی می‌خواهند که نه هزینه‌های زیادی بتراشد و نه منافع گروه‌های خاص را به خطر بیندازد. (و به همین خاطر هم هست که اثربخشی ندارند. نظام سیاسی آمریکا در واقع خیلی کارآ است. پول‌های کلان را میان برنامه‌های همه‌پسند و گروه‌های قدرتمند سیاسی تقسیم می‌کند.) هیچ یک از طرفین حاضر نیست حرف از افزایش مالیات را بشنود، هرچند که با این وضع دستیابی به توازن مالی بلندمدت ناممکن باشد. برخی از انواع مالیات – مثل مالیات بر سوخت و آلاینده کربنی – جدا از درآمد اثر زیادی بر کارآیی مصرف انرژی نیز دارند.

نه اینکه دموکراسی آمریکا کار نکند، بلکه برعکس مساله این است که زیادی خوب کار می‌کند. سیاست آمریکا اکنون به خواسته‌های رای‌دهندگان بیش‌حساس شده است. تمام این خواسته‌ها مربوط به حفظ وضع گذشته است نه سرمایه‌گذاری برای آینده. هیچ گروه لابی‌گری نیست که به فکر منافع صنایع نسل آینده باشد، فقط صحبت از شرکت‌هایی است که همین حالا هستند و پول نقد هم دارند. برای وضعیت اقتصادی فرزندان آمریکا هیچ گروه پیگیری نیست. کل سیستم دنبال حفظ یارانه‌های فعلی، معافیت‌های مالیاتی کنونی و مفرهای قانونی است. به همین خاطر هم هست که دولت آمریکا به ازای هر یک دلاری که خرج زیر 18 ساله‌ها می‌شود 4 دلار خرج بزرگسالان می‌کند. وقتی هم که نوبت کاهش هزینه‌ها می‌رسد، خودتان حدس بزنید که اولین اهداف چه کسانی هستند. برای یک جامعه وحشتناک است که چنین اولویت‌ها و چشم‌اندازی داشته باشد.

مخاطرات موفقیت
چرا اولویت‌های آمریکا اینقدر مسخ شده است؟ چند دهه پیش اقتصاددانی به نام منکور السون کتابی نوشت به نام «ظهور و سقوط تمدن‌ها.» انگیزه او تناقضی بود که به نظرش بعد از جنگ جهانی دوم ایجاد شده بود. بریتانیا با وجودی که جنگ را برده بود به رکود رفت، درحالی که آلمان، طرف بازنده، هر سال قدرتمندتر از سال قبل رشد می‌کرد. تنزل بریتانیا به‌ویژه از این جهت تعجب‌برانگیزتر بود که این کشور خالق انقلاب صنعتی بوده و اولین ابرقدرت اقتصادی جهان محسوب می‌شد.

السون نتیجه گرفت که موفقیت باعث صدمه دیدن بریتانیا شده است و شکست باعث پیروزی آلمان. جامعه انگلستان احساس راحتی و آرامش کرده و ترتیبات سیاسی و اقتصادی‌اش دست‌وپاگیر و پرهزینه شدند و تمرکزشان بیش از رشد بر توزیع درآمد معطوف شد. اتحادیه‌های کارگری، دولت رفاه، سیاست‌های حمایت گرانه و استقراض عظیم انگلستان را در عرصه رقابت نفس‌گیر بین‌المللی ضعیف و رنجور ساخت. نظام اجتماعی‌اش از نفس افتاد و در طول زمان موتور اقتصادی‌اش آتش گرفت.

آلمان در مقابل با جنگ جهانی دوم تقریبا به کلی نابود شد. بنابراین فرصتی یافت که نه تنها زیرساخت‌های فیزیکی‌اش را بازسازی کند، بلکه همچنین ترتیبات و نهادهای کهنه شده‌اش را نیز – نظام سیاسی، گیلدها و اقتصاد – نو کند و چارچوبه‌ای مدرن‌تر به جایشان بنشاند. شکست باعث شد که همه چیز به پرسش کشیده شده و از مخروبه‌ها بنای جدیدی ساخته شود.
حالا سال‌ها موفقیت شریان‌های آمریکا را نیز متصلب کرده است. یک قرن است که این کشور خوان‌نشین اقتصاد جهان بوده و پیروزی‌های اقتصادی و نظامی و سیاسی مکرر ما دچار این توهم مان کرده که برای همیشه شماره یک جهان خواهیم بود. بله مزیت‌هایی داریم. بزرگی اهمیت دارد، وقتی بحرانی پیش بیاید کشوری به بزرگی آمریکا به آسانی از نفس نمی‌افتد. ملت‌هایی مثل یونان و ایرلند با بحران مالی زمین‌گیر شدند، اما در آمریکا همین مشکلات در دریای 15 هزار میلیارد دلاری اقتصاد رقیق شد و کشورمان هنوز از اعتماد جهانیان برخوردار است. طی سه سال گذشته و با وجود بحران مالی هزینه استقراض برای آمریکا نه‌تنها بالا نرفته که پایین هم آمده است.

این تاییدی است بر قدرت آمریکا، اما مشکل این است که همین باعث می‌شود آمریکا واقعا سختی رویارویی با مشکلات را بر تن خود هموار نسازد. خودمان را با بحران فعلی تطبیق می‌دهیم و می‌رویم جلو، اما فراموش می‌کنیم که نگرانی‌های ریشه‌ای رشد می‌کنند و ذره ذره تمام سیستم ما را از درون می‌پوسانند.

یک گام ابتدایی بسیار مهم برای گرداندن روند وقایع است که آمریکا ارزیابی واقعی‌ای از خود و جایگاهش داشته باشد و ببیند که از دیگر کشورها چه می‌توان آموخت. اینطور معیارسازی در عالم کسب‌و‌کار مرسوم است، اما وقتی پای تمام کشور به میان می‌آید غرور مانع آن می‌شود. هر سیاستمداری که جرات کند بگوید آمریکا می‌تواند از دیگران چیزی یاد بگیرد – تقلید کردن به جای خود – فورا از همه سو مورد طعن و نفرین قرار خواهد گرفت. اگر کسی بگوید اروپا با نصف هزینه ما نظام بهداشت و درمانش بهتر هم هست، همه فریاد مرگ بر سوسیالیسم سرمی‌دهند. اگر تاجری اشاره کند که نرخ مالیات در اکثر کشورهای صنعتی از آمریکا پایین‌تر است و مفرهای مالیاتی نیز در آمریکا خیلی بیشتر است، فورا به او برچسب می‌زنند که می‌خواهد کارگران آمریکایی را به فقر و فاقه بکشاند. اگر مفسری اجتماعی – به درستی – اشاره کند که تحرک اجتماعی بین نسلی در اروپا خیلی بیشتر از آمریکا است، همه به او می‌خندند. با این همه چندین مطالعه آخرینش گزارش سال گذشته سازمان توسعه و همکاری اقتصادی اشاره کرده‌اند که یک آمریکایی متوسط نسبت به یک اروپایی شانس خیلی کمتری دارد که از بازه درآمدی والدین‌اش فراتر رفته و خودش را به رده‌های بالاتر برساند. درباره دانمارک، سوئد، آلمان و کانادا وضع درست عکس این است.

فقط هم مساله تاجران و سیاستمداران نیست. همه مان همین‌طور هستیم. آمریکایی‌ها عین خیالشان نیست و نمی‌خواهند هم چیز زیادی درباره جهان خارج بدانند یا یاد بگیرند. آمریکا را جامعه‌ای جهانی شده می‌دانیم چون بسیاری از نیروهای جهانی شدن بر آن حاکم اند، اما در واقع اقتصاد آمریکا خیلی هم جزیره‌ای است، صادرات تنها 10 درصد حجم اقتصاد ماست. همین را با بیشتر کشورهای اروپایی مقایسه کنید که نصف حجم اقتصادشان مرتبط به تجارت است و آن وقت می‌فهمید که چرا آن جوامع بیشتر برای استانداردهای بین‌المللی و رقابت آماده و مهیا هستند. این نکته‌ای کلیدی برای آینده رقابتی آمریکا است. اگر حق با السون باشد که می‌گوید جوامع موفق متصلب می‌شوند، تنها راه‌حل تلاش برای انعطاف‌پذیری است، یعنی بتوان به راحتی شرکت‌ها را ایجاد کرد یا بست و نیروی کار را استخدام یا اخراج کرد. البته آن وقت همچنین باید دولتی داشته باشیم که بتواند در تولید تکنولوژی‌ها و زیرساخت‌های تازه کمک کند، در آینده سرمایه‌گذاری کند و برنامه‌های سد راه کار را حذف کند. وقتی فرانکلین روزولت نیودیل را اجرا کرد از نیاز به تجربیات مهم و مستمر صحبت می‌کرد و هر وقت برنامه‌ای جواب نمی‌داد، فورا متوقفش می‌کرد. امروزه، هر برنامه و یارانه‌ای که دولت می‌دهد انگار قرار است الی الابد باشد.

آنچه پدران آمریکا می‌دانستند
در کشورهای ثروتمند و دموکراتیک آیا موارد فوق را می‌توان اجرا کرد؟ جواب مثبت است. کشورهای شمال اروپا – دانمارک و سوئد و نروژ و فنلاند – نظام اقتصاد سیاسی جالب و مختلطی ایجاد کرده‌اند. اقتصادهای اینها به شدت باز است و بازاری هم هست. شاخص آزادی اقتصادی هریتیج را که ملاک قرار دهید اکثر اینها رتبه‌های خیلی بالایی دارند، اما در عین حال دولت رفاه دارند و سرمایه‌گذاری‌های کلانی هم برای آینده می‌کنند. طی بیست سال گذشته، این کشورها تقریبا همپا و گاهی سریع‌تر از آمریکا رشد کرده‌اند. آلمان هم توانسته است با وجود دستمزدهای بالایی که می‌دهد و مزایای اجتماعی سخاوتمندانه‌ای هم که دارد جایگاه خود را به عنوان موتور صادراتی جهان تثبیت کند.

آمریکا نمی‌تواند و نباید هم، مدل کشورهای شمال یا دیگران را کپی کند. آمریکایی‌ها از مالیات زیاد متنفرند و در جهانی که خیلی از کشورهای دیگر مالیات‌های پایینی دارند وضع مالیات‌هایی مثل کشورهای اسکاندیناوی غیررقابتی است. سیستم آمریکا پویاتر، کارآفرین‌تر و البته نابرابرتر از مدل اروپایی است و همینطور هم باقی خواهد ماند. با این حال مثال اروپایی شمالی نشان می‌دهد که کشورهای ثروتمند می‌توانند با حفظ انعطاف‌پذیری، سنجش مستمر و استقبال از کارآیی در عرصه جهانی رقابت کنند.

شرکت‌های آمریکایی البته خیلی کارآ هستند، اما دولت آمریکا چنین نیست. منظورم از این حرف تکرار حدیث همیشه تباه کاری و فریب و فساد دولتی نیست. در واقع میزان این چیزها در آمریکا کمتر از آن است که انتظارش را داریم. مشکل دولت آمریکا این است که تخصیص منابع آن به شدت ناکارآ است. پول هنگفتی صرف یارانه مسکن، کشاورزی و بهداشت می‌کنیم و بسیاری از اینها اقتصاد را منحرف کرده و اثرناچیزی هم بر رشد بلندمدت دارند. برای علم، نوآوری، تکنولوژی و زیرساخت‌ها پول خیلی کمی خرج می‌کنیم، درحالی که موثرترین ابزارهای ایجاد شغل و رشد اقتصادی درآینده هستند. پولمان دارد تمام می‌شود و در آینده باید اهداف مان را خیلی استراتژیک‌تر انتخاب کنیم. بحث دولت کوچک و بزرگ نیست یا هزینه‌های کم و زیاد. بحث تخصیص هزینه‌ها و تلاش‌های دولت در بخش‌های موردنیاز است.

غم‌انگیزتر اینجاست که خود واشنگتن هم اینها را می‌داند، اما نظام سیاسی ما به سازش کاری و راه‌حل‌های عملی آلرژیک شده است. شاید این نقطه کور ما باشد. به عنوان یک مهاجر من ماهیت خاص و استثنایی دموکراسی آمریکا را دوست دارم. باورم این است که قانون اساسی‌اش در قرن هجدهم یکی از عجایب جهان بوده است، اما واقعیت سیستم امروزه ضربه پذیر شده است. کالج الکتورالی داریم که هیچ کس نمی‌فهمد یعنی چه و سنایی که کار نمی‌کند با قوانین و سنت‌هایی که اجازه می‌دهد یک سناتور به تنهایی جلوی دموکراسی بایستاد.

بنیانگذاران آمریکا از این اخلاف خود بسیار ناخرسند می‌شدند. آنها چهره‌های جهان‌وطن بودند که از گذشته بسیار آموخته و تقلید می‌کردند و دیدگاه‌های دیگر کشورها را نیز با روی باز می‌پذیرفتند. قانون اساسی اول ما، مشکل داشت و بنیان‌گذاران خیلی زود این را فهمیدند. بنیان‌گذاران آمریکا انسان‌های مدرنی بودند که کشوری مدرن می‌خواستند که از گذشته‌اش رها شده و به اتحادی بسیار کامل‌تر دست یابد.

درباره سقوط هم بسیار اندیشیده بودند. در واقع چند سال بعد از انقلاب بود که نگرانی جدی در این باره شروع شد. نامه‌ها میان توماس جفرسون و جان آدامز موید همین مطلب است که سرشار از نگرانی و هشدار و احتیاط است. در دهه 50 و 60 هم نگران اتحاد شوروی و حرکتش به سوی مدرن‌سازی بودیم. در دهه هشتاد نگران ژاپن بودیم. این نگرانی‌ها نه تنها لطمه‌ای نداشت که باعث شد قدرتمان بیشتر شود و پیش برویم. آیزنهاور از همین واهمه از شوروی استفاده کرد تا سیستم بزرگراه‌های بین ایالتی را بسازد. جان کندی از چالش شوروی برای آزمایشات فضایی بهره برد و ما را به کره ماه رساند. ما درست عکس آنها هستیم. بنیانگذاران آمریکا را دوست داشتند، اما در عین حال می‌دانستند که کار هنوز تمام نشده است، کار بنگاه هیچ وقت تمام نمی‌شود و پیوسته نیاز به تغییر و تطبیق و ترمیم دارد. بخش عمده تاریخ ما این بوده که در عین ثروتمند شدن دست از تقلا برنداشته‌ایم.

به جای اینکه اسیر خوشی‌هایمان شویم، از چاق و تنبل شدن بیم داشته‌ایم. در گذشته نگرانی از سقوط باعث تلاش و سخت‌کوشی ما شده است، امیدوار باشیم که در آینده نیز همینطور شود.

منبع: دنیای اقتصاد

آیا واقعا ثروت همه چیز است؟


استیون لندزبرگ
مترجم: مجید روئین پرویزی
البته روشن است که مردم غیر از ثروتمند شدن دغدغه‌های دیگری هم دارند. مثلا همین که شما چند دقیقه وقتی را که می‌توانستید صرف کسب درآمد کنید، به خواندن روزنامه اختصاص داده‌اید، نشان می‌دهد که انسان‌ها همیشه هم مثل کوسه‌ای که دنبال طعمه‌اش باشد، به فکر پول روی پول گذاشتن نیستند. معمولا همگی بین جست‌وجوی ثروت و طلب آسایش و راحتی در نوسانیم و گاهی هم یکی را قربانی دیگری می‌کنیم.

ما به جز پول و لذت به چیزهای دیگری هم اهمیت می‌دهیم. مثلا از ریسک می‌گریزیم، برای دوستان خوبمان وقت صرف می‌کنیم و همچنین آرزو داریم که فرزندانمان شاد و موفق باشند. با این حال، ثروت یکی از محرک‌های اصلی فعالیت‌های ما است و از این رو ارزش دارد که بدانیم چطور باید آن را اندازه ‌گرفت.
برخی معتقدند که تنها رقم خالص ثروت است که اهمیت دارد؛ مثلا اگر یک میلیون‌دلار داشته باشید، بی‌توجه به اینکه همسایه تان چقدر دارد خوشحال خواهید بود. یعنی ارزش ثروت شما بستگی دارد به اینکه چه چیزهایی می‌توانید با آن بخرید. برخی دیگر معتقدند که در کنار رقم خالص ثروت، جایگاه ما در مراتب اجتماعی هم مهم است. اگر فقط رقم خالص ثروت مهم بود، ما هیچ‌گاه حسرت دارایی‌های همسایه را نمی‌خوردیم. او برای خودش کار می‌کرد و شما برای خودتان و هر کدام هم می‌توانستید تصمیم بگیرید که چقدر پول و چقدر استراحت می‌خواهید. اما اگر مردم به جایگاه اجتماعی خودشان اهمیت بدهند، شما و همسایه درگیر مسابقه‌ای نفسگیر خواهید شد که باعث می‌شود حتی خیلی از تفریحات و آرزوهایتان را فدا کنید.
برای اینکه مطلب را با تمام وجود احساس کنید، برای یک لحظه تصور کنید که همگی می‌توانستیم باهم به توافق برسیم که این هفته یک ساعت کمتر کار کنیم. تحت اعتقادی که می‌گفت فقط ثروت خالص ارزش دارد، این توافق بی‌ارزش می‌بود. شما همیشه آزاد بودید که هر وقت دلتان خواست، یک ساعت کمتر کار کنید؛ اما در شرایط رقابت میان افراد این یک ساعت مرخصی مثل یک نوع آتش بس موقت است که همه نفس راحتی بکشند و در ضمن موقعیت و منزلت شان هم حفظ شود. با این حال رسیدن به چنین توافقی تقریبا غیرممکن است و اگر بتوان به آن رسید، به این معنی است که مکانیزم بازار با مشکل روبه‌رو شده است.
کدام عقیده را می‌توان درست دانست؟ اقتصاددان‌ها به طور سنتی فرض کرده‌اند که جایگاه نسبی افراد بی‌اهمیت است و غیراقتصاددان‌ها هم اغلب به این فرض که به نظرشان ساده‌لوحانه آمده اعتراض کرده‌اند. معترضان ملاکین قرون وسطا را مثال می‌زنند که با استاندارد‌های امروزی از یک آمریکایی متوسط هم درآمد کمتری داشته‌اند، اما در زمان خودشان چون شاهان زندگی می‌کرده‌اند. سخت نیست که تصور کنیم زندگی یک حاکم قرن پانزدهمی در انگلستان باید با رضایت خاطر بیشتری از زندگی یک حسابدار دولتی امروز توام بوده باشد.
اما معمولا وقتی تصور چیزی بیش از حد ساده به نظر می‌رسد، بیشتر نشانه‌ نارسایی تخیل است تا چیز دیگر. در این مورد شما احتمالا بیماری‌ها، خطرات و انزوای زندگی قرون وسطایی را فراموش کرده‌اید. به نظر من هنری پنجم اگر زمان حال را می‌دید، حاضر بود کل قلمرو‌اش را در قبال لوله‌کشی آب سرد و‌گرم، دسترسی به اینترنت و قرص‌های آنتی‌بیوتیک عوض کند.
یک دلیل دیگر هم برای رد فرضیه چشم و هم چشمی میان افراد وجود دارد: شخصا هیچ‌وقت کسی را ندیده‌ام که در زندگی‌اش به تئوری‌های دقیق محاسبه رفاه و ریسک توجهی کرده باشد. برای شما طول مدت تعطیلات خودتان مهم‌تر است، یا همسایه تان؟ برای شما مهم‌تر است که ایربگ اتومبیلتان درست کار کند، یا اینکه ‌اندازه‌اش بزرگ‌تر از مال همسایه تان باشد؟ در همه این موارد مسلما اولی مهم‌تر است. اما اگر درباره راحتی و آرامش انتخاب‌هایمان چنین است، چرا درباره درآمد این‌طور نیست؟
از طرف دیگر اگر حقیقتا فکر می‌کنید که تنها نقش ثروت این است که چیزهایی را که دوست دارید، برای شما بخرد، باید از خودتان بپرسید پس آدمی مثل بیل گیتس چرا به خودش زحمت سر کار رفتن می‌دهد؟ مسلما دلیلش این نیست که می‌ترسد پولش ته بکشد. اما شاید دلیلش این باشد که می‌ترسد جایگاه خود را در فهرست 400 مرد ثروتمند فوربس از دست بدهد (هرچند اینجا باید اضافه کنم که نمی‌توان عشق فراوان و غیرعادی برخی افراد به کارشان را به همه‌ انسان‌ها تعمیم داد).
اخیرا سه اقتصاددان به نام‌های‌ هارولد کول، جورج میلات و اندرو پستویت برای آشتی دادن این دو نظریه تلاش جدیدی کرده‌اند. از یک طرف، مردم واقعا به طور مستقیم به جایگاه نسبی‌شان در طیف توزیع درآمد اهمیت نمی‌دهند. اما از طرف دیگر، نمی‌توانند از توجه به این مساله حداقل به شکل غیرمستقیم هم که شده صرف‌نظر کنند (مثلا در زمینه ازدواج).
تئوری این سه نفر خیلی ساده به نظر می‌رسد، اما چشم ما را به مسائل دیگری نیز می‌گشاید. اول، این تئوری می‌گوید که تلاش برای یافتن همسر مناسب باعث می‌شود که مردم بیش از حد پس‌انداز کنند. جوان‌ها زیاد پس‌انداز می‌کنند تا آینده بهتری داشته باشند و پیرها هم زیاد پس‌انداز می‌کنند تا بچه‌هایشان زندگی راحت تری داشته باشند. اگر همه به توافق می‌رسیدیم که کمی کمتر پس‌انداز کنیم، وضعیت همگی‌مان بهتر می‌شد. بازی همسریابی بی‌تغییر می‌ماند، اما پول بیشتری برای خرج کردن می‌داشتیم. این اضافه پس‌انداز برای نسل فعلی موجب زحمت و برای نسل آتی مایه‌ خوشبختی است.
وقتی رقابت بر سر پس‌انداز باشد، ثروتمندها از ابتدا یک قدم جلوترند و به همین دلیل این تئوری پیش بینی می‌کند که شکاف درآمدی در طول زمان افزایش می‌یابد. اما اگر نابرابری به قدری زیاد شود که افراد هرگونه امید به تغییر جایگاه نسبی‌شان را از دست بدهند، انگیزه پس‌انداز کردن افراطی از میان می‌رود و نابرابری هم شاید کاهش یابد.
مهم‌ترین یافته‌ نظریه جدید این است که اگر در جوامعی مکانیزم همسریابی چیزی غیر از انباشت ثروت باشد، کل چشم و هم چشمی‌ها از بین خواهند رفت. یک نظام اشراف سالار را تصور کنید که جایگاه اجتماعی شما در آن موروثی و تغییرناپذیر است. این نظام اشراف سالار را شاید نتوان در بلندمدت حفظ کرد. اگر افرادی باشند که با وجود ثروت از موقعیت اجتماعی بالایی برخودار نباشند و در مقابل اشرافیانی هم باشند که وضع مالی شان با دشواری روبه‌رو شده باشد، کشش میان این دو، کل نظام اشراف سالار از اساس برهم خواهد ریخت. حتی خانواده‌های فقیر با مرتبه اجتماعی پایین هم ممکن است با پس‌انداز در طی چند نسل بتوانند اوضاع خود را از هرنظر بهبود بخشند.
با این وجود این سه محقق راهی یافته‌اند که می‌تواند به حفظ بقای نظام اشراف سالار کمک کند. آنها می‌گویند اگر فرزندان حاصل از ازدواج‌های مختلط در این جوامع (یعنی حاصل از ازدواج اشرافی با فقیر) به پایین‌ترین مرتبه‌ اجتماعی تنزل داده شوند، تمام مشکلات حل می‌شود. در این صورت فرد فقیری که بخواهد طبقه‌بندی‌های اجتماعی را بر هم بزند، باید آنقدر پس‌انداز کند که قادر به خرید همسر اشرافی، هم برای خودش و هم برای فرزندش باشد. محققان معتقدند که پس‌انداز لازم برای دستیابی به چنین موفقیتی آنچنان زیاد است که تقریبا هیچ کس از عهده‌ انجامش برنمی‌آید و در نتیجه نظام اشراف سالار برپا باقی خواهد ماند.
حال نکته‌ اصلی اینجا است: دو جامعه را تصور کنید که به لحاظ تمام ابعاد مورد توجه اقتصاددانان با یکدیگر یکسان باشند. یعنی جمعیت یکسانی داشته باشند، تکنولوژی‌‌شان مشابه باشد، ترجیحات مردمشان یکی باشد و غیره. فقط در جامعه‌ اول همسر از طریق مکانیزم ثروت انتخاب شود و در جامعه‌ دوم از طریق موقعیت اجتماعی موروثی. استانداردهای زندگی در این دو جامعه در طول زمان به شدت با یکدیگر متفاوت خواهد شد، چون هرکدام موضع متفاوتی در برابر پس‌انداز (یکی از مهم‌ترین عوامل رشد اقتصادی) دارند. (فراموش نکنید که سطح تکنولوژی را در دو جامعه یکسان فرض کرده‌ایم).
نتیجه‌ اخلاقی این مقاله این است که هنجارهای فرهنگی برای وضعیت اقتصاد به شدت مهمند. البته شما می‌توانید بگویید که این را همه، احتمالا به جز اقتصاددان‌ها، از مدت‌ها پیش می‌دانستند. اما تحقیق اخیر یک نکته‌ بسیار بدیع و تازه در خود دارد: هنجارهای فرهنگی، حتی با وجود تمام فروض ساده‌کننده‌ اقتصاددان‌ها هم اهمیت‌شان را از دست نمی‌دهند.
می توانیم از این پیش‌تر رفته و مثلا جوامعی را تصور کنیم که در آنها موقعیت اجتماعی موروثی نیست، بلکه از طریق عواملی چون یادگیری، قابلیت‌های فیزیکی، یا نظایر اینها به دست می‌آید. بی‌شک هرکدام از چنین جوامعی تفاوت‌هایی روشن با سایر جوامع خواهند داشت. این تحقیق به ما می‌گوید که هر وقت یک هنجار فرهنگی در جامعه‌ای مستقر شود (حتی با شانس یا از روی تصادف) اغلب خودانگیخته به بقا ادامه می‌دهد. روشن است که ما دوست نداریم به تصادفی بودن ایجاد این هنجارها فکر کنیم، اما نمی‌دانم حقیقتا چه توضیح همه جانبه و کاملی برای تمام آنها می‌توان یافت.

خانه اضافه ام را بفروشم يا نگه دارم؟

نويسنده: تي;م هارفورد

مترجم: مترجم: مجيید روئين پرويزي;


    اقتصاددان عزیز
    بهتر است که خانه ام را بفروشم و آن را به پول نقد تبدیل کنم؟ اگر همین امروز آن را بفروشم بازده 400 درصدی طی دوازده سال به دست آورده ام. من اهل انگلیس نیستم و وقتی از اينجا بروم احتمالادیگر هیچگاه هم بر نخواهم گشت. هرچند به پول آن هم احتیاجی ندارم و از خود خانه خوشم مي آید.
   
   
    مکس
   
    مکس عزیز
    تو باید توجه به ویژگی های کیفی را رها کنی، به خصوص که مواردی که اشاره کرده اي پایدار نیستند. برآورد مقداری هزینه ها و فایده ها مناسب ترین کار برای توست.
    بگذار از برآورد خودت که مي گویی 400 درصد سود طی یک دوره 12 ساله کسب خواهی کرد، شروع کنیم. تو نگفتی که منظورت سود قبل از تورم است یا بعد از آن؛ اما اهمیتی هم ندارد. چیزی که مهم است اين است که بازدهی آتی خانه چقدر خواهد بود. هیچ کدام مان در اين مورد چیزی نمي دانیم، اما حدس من اين است که نمي تواند رقم چندان چشمگیری باشد.
    پیش خودت حدس بزن و ببین که اگر خانه را نگهداری چقدر عایدت خواهد شد. رقم به دست آمده، نفع مالی حاصل از نگهداری خانه است.
    سپس برآورد کن که اگر خانه ات را بفروشی و پول آن را در بهترین گزینه اي که در دسترس داری سرمایه گذاری کنی چه رقمي به دست خواهی آورد. همچنین در ذهن داشته باش که مي توانی با پول فروش خانه، خانه دیگری در کشور خودت بخری و در آن زندگی هم بکنی. اينها هزینه فرصت نگه داری خانه فعلی ات هستند.
    بنابراین مي بینی که هزینه فرصت نگه داری خانه بر منافع مالی آن مي چربد. گفتی که ثروتمندی و از خانه خوشت مي آید. شاید اين علاقه به اندازه اي باشد که بر ضرر مالی غلبه کند. اما اقتصاددانان رفتاری نسبت به اثر بهره مندی هشدار مي دهند، یعنی مردم عادت دارند که آنچه را هم اکنون دارند بطور غیرمعقولی بیش از حد ارزشگذاری کنند. پس تصمیم ات را بگیر؛ اما اول به اين فکر کن که اين احساساتی بازی چقدر برایت خرج برخواهد داشت.
   
    تیم هارفورد / مترجم: مترجم: مجید روئین پرویزی
   

آیا اقتصاد می تواند شما را آدم بهتری کند؟


نویسنده: تیم هارفورد
مترجم: مجید روئین پرویزی

اقتصاددان ها به ندرت پیش بینی های خوبی می کنند، اما بگذارید من هم یکبار امتحان کنم: اکثر خوانندگان این ستون (همین طور خودم) طی هفته های منتهی به آخرسال بسیار زیاد خواهیم خورد و در ابتدای سال بعد هم قول خواهیم داد که کارهای بهتری انجام دهیم. اما آیا اقتصاد می تواند ما را در برآوردن این قول های سالانه حداقل کمی کمک کند؟
    من و سه اقتصاددان دانشگاه ییل که در این زمینه همکاری می کنند، فکر می کنیم که می تواند. من چکی به مبلغ هزار دلار به پروفسور دین کارلان و یان آیرس، و جوردن گلابرک که دانشجوی مدرسه بازرگانی است، داده ام.
    اگر هفته ای 200 شنا و 200 دراز و نشست نروم، آنها شروع به فرستادن هفته ای 100دلار از این پول به یک مرکز خیریه می کنند.
    این ایده تجاری بسیار زیرکانه، در واقع نوعی از همان بازی قدیمی است که مثلابا دوستمان شرط می بستیم که لاغر شویم، یا سیگار کشیدن را ترک کنیم، اما به هیچ وجه جایی در اقتصاد کلاسیک ندارد. موجود عجیب غریب ربات مانندی که به تکثیر مدل های سنتی اقتصاد می پردازد، نیازی به انگیزه برای محکم نمودن تصمیم اش ندارد. در واقع «تصمیم» مفهومی نیست که در قالب مدل استاندارد رفتار اقتصادی بگنجد.
    با این وجود اقتصاددانان مدت هاست که درباره این مسائل فکر می کنند. این اواخر از آزمایشات رفتاری نیز، برای بالابردن اقتصاد تا سطح عقل سلیم و یا بالاتر از آن، استفاده کرده اند.
    یکی از مثال های مورد علاقه من این است: «به شرکت کنندگان یک آزمایش تعدادی فیلم برای تماشا پیشنهاد شده بود. بسته به اینکه بنا بود فیلم فورا دیده شود یا در چند روز آینده، شرکت کنندگان فیلم های سطحی سرگرم کننده یا فیلم های سنگین و شخصیت ساز را انتخاب می کردند. جالب این بود که وقتی این فرصت به آنها داده می شد تا در دقایق آخر انتخاب خود را تغییر دهند، بسیاری از آنهایی که فیلم های سطح بالاو دهن پرکن انتخاب کرده بودند، عقب نشینی کرده و فیلمی دم دستی تر را جایگزین می کردند.
    دانیل رید، یکی از محققان و اقتصاددان مدرسه اقتصاد لندن، برای من تعریف می کرد که خود او نیز دقیقا به همین شکل رفتار کرده است. او وقتی عضو یک کلوپ کرایه فیلم شده بود، به قدری فیلم های تکراری و مورد علاقه اش را سفارش می داد که هیچ گاه فیلم هایی مثل وودی آلن یا برگمان به صدر لیست اش نمی رسیدند.
    این لغزش ها عقلایی نیستند. اما ما همچنان می توانیم با پیش بینی آنها و انجام اقداماتی برای جلوگیری از وقوع شان، عقلایی عمل کنیم.
    کارلان، یکی از موسسان سایت معروف Stickk.com ، در جریان کار روزمره خود یعنی بررسی اثربخشی موسسات مالی کوچک در کشورهای فقیر، این پدیده ابتکاری را کشف کرد. او به همراه دو تن از همکارانش، ابزار پس اندازی را برای یک بانک روستایی کوچک در فیلیپین طراحی کردند که SEED نام داشت. این اصطلاح که از حرف اول کلمات «پس انداز، کسب درآمد، لذت از سپرده ها» به دست آمده، در حقیقت نوعی حساب پس انداز است با نرخ بهره رایج، اما با این تفاوت که تا فرارسیدن یک تاریخ مشخص، یا رسیدن مبلغ سپرده به رقمی معین، اجازه برداشت از حساب وجود ندارد. (البته استثنائاتی مثلابرای نیازهای فوری پزشکی با گزارش پزشک وجود داشت، اما هیچ یک از پس اندازکنندگان از آن استفاده نکردند.)
    کارلان بعضی از مشتری ها را انتخاب کرده و می کوشید با طرح سوالاتی غیرمستقیم دریابد آیا آنها ترجیحاتی دارند که نشانه مشکل در خویشتن داری باشد؟ او دریافت زنانی که (اما نه مردان) جواب هایشان به نوعی نشانگر ضعف در خویشتن داری بود بیشتر احتمال داشت که حساب SEED باز کنند. و آزمایش های تصادفی نشان داد که حساب های SEED در واقع بسیار هم به افزایش پس انداز کمک کرده اند.
    به عبارت دیگر، در مواقعی که ما به کمک در زمینه خویشتن داری نیاز داریم، معمولااز قبل آن را می دانیم. من یکی که مسلما می دانستم. دویست دراز و نشست در هفته ممکن است زیاد به نظر نرسد، اما از آن چیزی که من قبلاانجام می دادم 200 تا بیشتر است. با اطمینان می توانم بگویم اگر پای پولم در میان نبود، عمرا آن را جدی نمی گرفتم.
   
    تیم هارفورد / مترجم: مجید روئین پرویزی

جنگ ارزی چیست و چه کسی آن را می‌برد؟

جنگ ارزی چیست و چه کسی آن را می‌برد؟/نويسنده: آني لوري مترجم: مجید روئین پرویزی


وزرای مالی بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان در میانه یکی از گردهمایی‌های معمولشان هستند و جای تعجب هم ندارد که مشغول بحث درباره پول هستند.

به طور خاص، دارند درباره نرخ ارز حرف می‌زنند و تنش‌ها رو به افزایش است. تیتر اول يكي از آخرين شماره‌هاي اکونومیست اسکناس‌هایی را نشان می‌دهد که به شکل هواپیماهای کاغذی درآمده و با خشم به سمت یکدیگر هجوم می‌برند، عنوان مقاله هم هست: «جنگ ارزی». آن‌طرف آب‌ها، روزنامه مردم که رسانه حزب کمونیست چین است، هم هشدار می‌دهد که ایالات‌متحده آتش جنگی را افروخته که رشد اقتصادی جهان را به تاخیر می‌اندازد.
اما جنگ ارزی چیست و آیا ایالات‌متحده درگیر چنین جنگی است؟ اگر بله، چطور می‌توان فهمید که برنده چنین جنگی چه کسی است؟
جنگ ارزی لقبی است که روزنامه‌نگاران به چیزی می‌دهند که اقتصاددانان «کاهش رقابتی ارزش پول» می‌نامندش. برای روشن‌تر شدن مساله، یک واحد پول مثلا دلار یا یورو – هر ارزی باشد فرقی نمی‌کند – را به عنوان یک کالا در نظر بگیرید، ارزش این کالا مطابق نیروهای بازار بالا یا پایین می‌رود. در هر زمان مشخص، ارزش هر واحد پولی را که در نظر بگیرید در بازار جهانی از طریق عرضه (میزان موجود از آن پول خاص) و تقاضا (میزان تمایل سرمایه‌گذاران به خرید کالا و خدمات در قالب آن پول) تعیین می‌شود.
هر کشور می‌تواند با کاهش ارزش پولش کالاها و خدمات خود را در بازار جهانی ارزان‌تر – یا به تعبیری رقابتی‌تر – کند. کاهش ارزش پول به چند طریق ممکن است، از چاپ بیشتر پول گرفته (که افزایش عرضه به کاهش ارزش می‌انجامد) تا خرید بدهی سایر کشورها (هرچه تقاضا برای ارزی بیشتر باشد، ارزش آن بالاتر می‌رود). وقتی ارزش پول کشوری کاهش می‌یابد، معمولا صادراتش رشد می‌کند، چون کالا و خدمات ساخت این کشور در بازار جهانی ارزان‌تر می‌شوند.
اما آنچه هم اکنون در حال وقوع است: آمریکا ماه سپتامبر به چین اعلام کرد که این کشور باید ارزش پول کشورش را بالاتر ببرد و در عین حال گفت که خودش قصد دارد ارزش دلار را کاهش دهد. اوایل سپتامبر وزیر خزانه داری تیموتی گایتنر با انتقاد از دستکاری یوآن توسط چین سر و صدایی در پکن به راه انداخت. اگر چینی‌ها میلیاردها دلار از اوراق قرضه آمریکایی‌ها را نمی‌خریدند، ارزش پولشان خیلی بیشتر از اینها افزایش می‌یافت. گایتنر به خبرنگار بلومبرگ گفته بود: «راستش را بخواهید چين اجازه نداده است که ارزش یوآن افزایش قابل‌توجهی داشته باشد. به نظرم تحرک یوآن باید سریع‌تر از این باشد.» پس از آن، کنگره در اقدامی نمادین کالاهای چینی را تهدید به وضع تعرفه‌های سنگین‌تر کرد. علاوه بر همه اینها فدرال رزرو همین ماه اعلام کرد که قصد اتخاذ سیاست پولی انبساطی دارد – چاپ حدود یک هزار میلیارد دلار که باعث کاهش بیشتر ارزش این پول خواهد شد.
این اقدامات در کنار جریان خود بازار، ارزش دلار را در هفته‌های اخیر نسبت به ارزهای دیگر کاهش داده است. این اقدامات در بانک‌های مرکزی و پایتخت خیلی از کشورهای جهان نیز سرو صدایی به راه انداخته است. مثلا برزیل و کره جنوبی که اتکای زیادی به صادرات دارند، وارد عمل شده‌اند تا جلوی افزایش سریع ارزش پولشان در مقابل دلار را بگیرند. برزیل برای این منظور مالیات سرمایه‌گذارانی که اوراق قرضه این کشور را می‌خرند دو برابر کرده است و حتی خودش برای خرید دلار وارد بازار شده است.
با توجه به بهبود کند اوضاع اقتصادی در آمریکا – بیکاری بالا، کمبود سرمایه‌گذاری و رشد آهسته – سیاستگذاران دلایل زیادی دارند که به دنبال کاهش ارزش دلار و تقویت صادرات باشند. مشکل اینجاست که باقی کشورها هم با پیامدهای ناخوشایند بحران جهانی اقتصاد دست به گریبانند. هیچ کشوری بدش نمی‌آید که ارزش پولش کمی پایین بیاید، تا صادراتش تقویت شود و اقتصادش بیشتر رشد کند و همچنین هیچ کشوری هم دوست ندارد که بهای کاهش ارزش پول کشوری دیگری را بپردازد، صادرات و رشد اقتصادی‌اش تضعیف شوند.
به همین خاطر است که هرگاه کشوری تصمیم به کاهش ارزش پولش می‌گیرد این تصمیم خیلی زود با واکنش دیگران روبه‌رو می‌شود. سایر کشورها خیلی ساده می‌توانند با چنین سیاستی مقابله کنند – معمول‌تر از همه با وضع تعرفه بر محصولات آن کشور یا گاهی اوقات با چاپ بیشتر پول خودشان. نتیجه این است: جنگ ارزی واقعا هیچ برنده‌ای ندارد. یک دور کاهش ارزش رقابتی پول‌های جهان، به هیچ کشوری هیچ کمکی در بلندمدت نمی‌کند. فقط عرضه پول بین‌المللی را افزایش می‌دهد.
برای آرام کردن تنش‌هایی که میان رهبران مالی جهان ایجاد شده ایالات‌متحده پیشنهاد کرده است که به جای دستکاری ارزی، کشورها به سراغ سربه سر کردن کسری و مازاد ترازهای تجاریشان بروند. گایتنر که کررا تکرار کرده است آمریکا به دنبال کاهش سازمان یافته ارزش دلار نیست و جنگ ارزی را نمی‌خواهد، پیشنهاد کرده است که تا سال 2015 تمام کشورهای جی20 خالص صادرات و وارداتشان را به 4 درصد GDP برسانند. (در حال حاضر نسبت مازاد صادرات چین نسبت به GDP‌اش 7/4 درصد و برای آلمان این نسبت 1/6 درصد است.)
اینکه آیا سران دیگر کشورها هم حاضر به تلطیف لحنشان هستند یا خیر را باید صبر کرد و دید، اما آن وقت شاید جنگ ارزی جای خودش را به جنگ تراز تجاری بدهد.

اقتصاددان عزيزچطور بچه هايم را ادب کنم؟


اقتصاددان عزيزچطور بچه هايم را ادب کنم؟
تيم هارفورد

مترجم: مجيد روئين پرويزي

اقتصاددان عزیز
    آموزش نظم و انضباط به بچه ها به نظر ساده است. «اگر خوب رفتار کردند بهشان جایزه بده و اگر بد رفتار کردند تنبیه شان کن.»
     یعنی بچه ها ظاهرا باید به انگیزش ها پاسخ بدهند دیگر، درست می گویم؟ اما چرا اقدامات من در مورد فرزندانم چندان نتیجه بخش نیستند؟
    
    تام
    
    تام عزیز
    حرفَت درست است، اما تا حدودی! بله کودکان به مشوق ها پاسخ می دهند، اما این استراتژی محدودیت های خودش را دارد؛ اولین اش اینکه کودکان بی صبرند. اگر می بینی با تشویق و تنبیه نمی توانی بچه ات را به خوب رفتار کردن وادار کنی، حتما باید هر از گاهی چماق و هویج ات را مورد بازبینی قرار دهی.
    مساله دوم به اعتبار مربوط می شود. اگر بچه 4 ساله ات را به تنبیه با شلاق تهدید کنی، آیا اجرایش خواهی کرد؟ احتمالش به نظر کم است، به همین خاطر هم بچه ات خیلی زود وقت هایی که تهدیدهایت فقط برای ترساندن باشند می فهد و آنها را جدی نمی گیرد. بنابراین، مساله این است که تنبیهاتی دم دستت داشته باشی که قابلیت اجرایی داشته باشند. این کار را می توانی از طریق به وجود آوردن یک «اساسِ تنبیه» – نه تنبیهِ اساسی – انجام دهی. پروفسور جاشوآ گنز، نویسنده کتاب اقتصادِ والدین، معتقد است که اگر فردی منبع مداومی از پول یا شکلات داشته باشد، قدرت چانه زنی اش در مقابل کودک بالامی رود. تهدید به حذف هویج (مثلاهمین شکلات یا پول تو جیبی) معتبرتر است، تا اینکه بچه ات را تهدید کنی که با سیم خاردار شلاقش خواهی زد. یعنی آنچه را که پدر و مادری ممکن است هله هوله تلقی کنند، از نظر پروفسور گنز می تواند یک «عامل انگیزشی» باشد.
    البته همچنین پیش از این در مورد تحقیق بروس واینبرگ نوشته ام، که نشان داده بود کودکان خانواده های ثروتمند کمتر در معرض خطر تنبیه بدنی قرار دارند زیرا همواره می توان آنها را با حذف پول تو جیبی تنبیه کرد. خانواده های فقیر از آنجا که پول کمتری دارند، اغلب چاره ای جز کتک زدن بچه شان پیدا نمی کنند، زیرا گزینه های تنبیهی شان تنوع کمتری دارد.
    

بانکهای مفلس اروپا


*نوشته:سیمون جانسون

*ترجمه:مجید روئین پرویزی

رهبران اروپایی به این نتیجه رسیده‌اند که سرمایه بانکی «گران» است، به این معنا که بالا بردن رقم کفایت سرمایه بانک‌ها سرعت رشد اقتصادی را خواهد گرفت، اما آخرین تحولاتی که در بحران یونان مشاهده کرده‌ایم حاکی از آن است که درست عکس این مطلب صحت دارد – یعنی دقیقا همین کمبود سرمایه بانک‌های اروپایی است که رشد اروپا و حتی کل اقتصاد جهان را تهدید می‌کند.
سرمایه بانک‌ها خیلی ساده نشانگر آورده سهامداران آنها است – یعنی اینکه چقدر از تعهدات بانک بر عهده سهامداران است و نه اعتباردهندگان مختلفی که به اقسام مختلف به بانک وام داده‌اند. مزیت آورده سهامداران این است که زیان را به خود جذب می‌کند؛ یعنی هرگاه مشکلی پیش آمد تنها پس از پاک شدن تمام رقم آورده سهامداران است که ضرر و زیان باقیمانده میان اعتباردهندگان بانک تقسیم می‌شود. به این ترتیب سرمایه بانک همان چیزی است که میان وام‌های بد و ورشکستگی حایل می‌شود.
در مذاکرات دور سوم بازل که سال پیش به پایان رسید، فرانسه و آلمان قویا از تعیین میزان کفایت سرمایه پایین دفاع کردند. این کارشان اشتباه بود، زیرا هرچه بانک‌های بزرگ‌شان امروز سرمایه بیشتری داشته باشند احتمال اینکه به طرح‌های نجات دولتی نیاز پیدا کنند نیز خیلی کمتر خواهد شد.
در میان دارایی‌های این بانک‌ها بی‌شک دارایی‌های مشکل‌داری مثل اوراق قرضه منتشره توسط دولت‌های یونان و ایرلند و پرتغال نیز وجود دارد (به طور کلی کشورهایی که بازارها امیدی به آینده مالی‌شان ندارند)، اما تا همین اواخر مقامات مربوطه این دارایی‌ها را کاملا بدون ریسک تلقی می‌کردند. اگر بانک‌های اروپایی به اندازه کافی سرمایه داشتند، کاهش ارزش اوراق قرضه یونان ارزش حقوق صاحبان سهام را کاهش می‌داد و سرمایه‌گذاران را ناامید می‌ساخت؛ اما باعث نمی‌شد که بحران بانکی به‌وجود بیاید، اما متاسفانه باید گفت حتی بدون توجه به تلاش‌هایی که اروپا برای نجات یونان می‌کند بانک‌های اروپایی سرمایه کافی در اختیار ندارند.
بانک‌های بزرگ اروپایی بی‌شک به سبب بدهی‌هایشان ورشکسته نخواهند شد – دولت‌های فرانسه و آلمان و ایتالیا تا کنون روشن کرده‌اند که اجازه سقوط بانک‌های بزرگ‌شان ر ا نخواهند داد و فرانسه و آلمان – ایتالیا را احتمالا باید مستثنی کرد – آنقدر قدرت مالی دارند که بتوانند در صورت نیاز بانک‌ها را نجات دهند.
اما هیچ سیاستمدار اروپایی نیست که بخواهد در عمل واقعا پولی برای مثلا دویچه بانک یا «بی ان پی پاریبا» خرج کند؛ دولت‌ها اصراری به تجدید ساختار سرمایه به کمک منابع عمومی ندارند. همچنین سیاستمداران به ملزم کردن بانک به افزایش سرمایه‌شان از طریق بخش خصوصی هم علاقه‌ای ندارند – چون این کار برای تمامی مقامات درگیر بسیار شرم‌آور خواهد بود، زیرا که نشان می‌دهد تا به حال چقدر به خطا رفته‌اند.در نهایت این را هم نباید فراموش کرد که پاداش بانکداران بر اساس نسبت بازدهی به حقوق صاحبان سهام (بدون در نظر گرفتن ریسک) پرداخت می‌شود، پس آنها هم از حفظ حقوق صاحبان سهام در ارقام خیلی پایین استقبال می‌کنند. اگر شانس بیاورند، پاداشی که نصیب‌شان می‌شود خیلی کلان خواهد بود. اگر هم سر راه به سنگی یا صخره‌ای برخورد کنند – که حالا به نظر محتمل می‌رسد – با خشکیدن اعتبار و سقوط قیمت دارایی‌ها این جامعه است که هزینه را می‌پردازد.
شکی نیست که بانک مرکزی اروپا می‌تواند نرخ بهره را بیشتر کاهش دهد (افزایش شکاف میان هزینه استقراض بانک و بهره وام‌های پرداختی یکی از راه‌های سنتی برای کمک به تجدید ساختار سرمایه است)، اما این بانک کم یا بیش نشان داده است مادامی که اقتصاد آلمان به همین قدرت کار کند و بیکاری پایین باشد، از کاهش زیاد نرخ بهره خبری نخواهد بود.
مسیری که دنبال شدنش در عمل خیلی محتمل‌تر به نظر می‌رسد این است که مقررات تشدید شوند، به بانک‌ها اجازه داده شود زیان‌هایشان را بپوشانند و یک دور دیگر هم آزمون‌های «استرس مالی» با خوش‌بینی تمام اجرا شود تا قانون‌گذاران بتوانند تظاهر کنند که هیچ مشکل جدی‌ای در کار نیست. وقتی اروپایی‌ها سال 2010 از بانک‌هایشان آزمون استرس یا فشار مالی گرفتند، از جمله نتیجه‌گیری‌هایشان این بود که ایرلند با هیچ بحران بزرگ مالی روبه‌رو نخواهد شد. آزمون استرس نشان داده است که هیچ فرق زیادی با باد هوا ندارد.
واکنش بانک‌های اروپایی در این میان این خواهد بود که وام‌هایشان را بازپس بگیرند تا حجم ترازنامه‌هایشان کوچک‌تر شود و همچنین سهم حقوق صاحبان سهام از دارایی‌های کل‌شان نیز افزایش یابد. پیامد خارجی این اقدام البته این است که هر بانکی می‌خواهد بی‌توجه به آثار عرضه‌هایش بر کل اقتصاد از شر دارایی‌های خود خلاص شود. بی‌توجه به اینکه یونان به خاطر بدهی‌هایش سقوط خواهد کرد یا خیر، کمبود سرمایه نظام بانکی به این معنا است که وام و اعتبار در سرتاسر منطقه یورو تحت فشار است.
هیچ کس نمی‌داند که مشکلات یونان چه اثری بر اقبال بازار به اوراق قرضه سایر کشورهای یورو خواهد داشت و رابطه متقابلی که میان اکثر بانک‌های بزرگ وجود دارد یک نگرانی عمده برای همه طرفین درگیر است. سهم حقوق صاحبان سهام نسبت به دارایی‌ها افزایش خواهد یافت، اما این افزایش در شرایط فعلی ناشی از کاهش میزان دارایی توسط بانک‌ها خواهد بود نه اینکه سرمایه جدیدی در کار بوده باشد.
این دقیقا راه غلط روبه‌رو شدن با بحران‌های مالی است. اگر صندوق بین‌المللی پول در اروپا نقش داشت، بی‌شک بر آزمون‌های استرس سختگیرانه و تجدید ساختار سرمایه بانک‌های عمده منطقه یورو تاکید می‌کرد، اما اتحادیه اروپا در کل 30 درصد آرای صندوق بین‌المللی پول را در اختیار دارد و می‌تواند عملا هرگونه رویکرد سختگیرانه نسبت به نظام بانکی این منطقه را وتو کند. در این میان کمبود سرمایه بانکی کماکان ادامه خواهد داشت و اقتصاد اروپا را در کوتاه‌مدت پیش خواهد برد، اما در بلندمدت بی‌شک رشد بالقوه اروپا آسیب خواهد دید.

بازارها محشرند

در نقد دولت گرایی
بازارها محشرند

جان استاسل
ترجمه: مجید روئین پرویزی
فرض کنید هرگز مسابقه پاتیناژ ندیده‌اید و من به شما بگویم: «می‌خواهم 100 نفر را دعوت کنم تا با رکاب‌های فلزی به پاهایشان هرجور که دوست دارند با یکدیگر مسابقه دهند.» شما حتما به من خواهید گفت: «این دیوانگی است، یکی باید بین آنها هماهنگی ایجاد کند!».

با این وجود همه مي‌دانیم که حرکات پاتیناژبازان هماهنگ و منظم است، اگرچه نه از طریق برنامه ریزی متمرکز. قوانین قابل فهم و از پیش تعیین شده‌ای وجود دارد، ولی در چارچوب آنها، افراد آزادند. هنگامی که نفع من در عدم تصادم با شما باشد، نفع شما نیز در عدم تصادم با من قرار خواهد گرفت.
این همان پدیده‌ای است که فریدریش‌هایک، اقتصاددان برنده نوبل، آن را «نظم خودانگیخته» نامید. بازار آزاد نمونه بارز آن است. هنگامی که نفع من در مبادله داوطلبانه با شما باشد، نفع شما را نیز در انجام مبادله داوطلبانه با من قرار خواهد داد.
همانند پاتیناژبازان روی یخ، ما هم با تصمیم گیری برای خود، مسیرمان را در اقتصاد ترسیم مي‌کنیم. کار این مکانیزم حرف ندارد. قیمت‌ها راهنمای ما هستند.
بخش بزرگی از زندگی توسط همین نظم خودانگیخته عمل مي‌کند. ما شغل، سرگرمی، اطرافیان، و تفریحات مان را به‌وسیله همین پدیده انتخاب مي‌کنیم. وقتی سیاست مداران سعی مي‌کنند این فرآیند را مقید كنند یا حتی تقلید کنند، معمولا تنها وضع را بدتر مي‌کنند.
در ویژه برنامه شبکه ABC با نام «راهنمایی‌های از نظر سیاسی مشکل‌دار جان استاسل درمورد سیاست» من مي‌کوشم همین موضوع را اثبات کنم. بنده يکبار شخصا وسط میدان پاتیناژ ایستاده و در بلندگوی دستی خود نعره‌هایی به این مضمون زدم: «یواش تر! برو راست! عقب عقب نرو بابا!». ولی متاسفانه جواب نداد. روی اعصاب مردم بودم. حتی بعضی‌هاشان از جایگاه تماشاگران سقوط کردند. البته این را قبلا آقای دانیل کلین استاد دانشگاه جورج میسون و مبتکر این ایده، پیش‌بینی کرده بود.
اگر در هدایت یک سیستم اقتصادی هم همین نتایج را به بار مي‌آوردم سیاستمداران حتما مي‌گفتند تو به این خاطر خراب کردی که به اندازه کافی باهوش نیستی. باید یک کارشناس استخدام مي‌کردی. به همین دلیل من همین کار را هم کردم، بلندگوی خود را به برایان بویتانو برنده مدال طلای المپیک در این رشته دادم. ولی اونم کارش بهتر از من از آب در نیامد. حتی یک نابغه، حتی یک فرشته هم، اطلاعات کافی درباره موقعیت هریک از پاتیناژبازان نخواهد داشت. بنده و آقای بویتانو از کجا باید مي‌دانستیم چه کسی تعادل ندارد، چه کسی باید سرعت‌اش را بیشتر کند؟ اصلا شاید بعضی از بازیکن‌ها مي‌خواستند بروند دستشویی! بازیگران، خود موقعیت را در همان حال که روی مي‌دهد درک مي‌کنند، و از اصول حرکتی شان پیروی مي‌کنند.اکثر پاتیناژبازان به آقای بویتانو گوش نمی‌دادند. کار به جایی رسید که او به من گفت: «بابا اینا مي‌خوان کار خودشونو بکنن!» و خانومی پاسخ داد: «البته!»، «اگه کسی بخواد بهت بگه چیکار کنی که دیگه لذتی نداره!». بله، آزادی دلیل کافی است برای عدم دخالت. با این وجود همچنان به ما مي‌گویند دولت باید بر اقتصاد مقررات وضع کند. باراک اوباما مي‌گوید، مشکلات اقتصادی امروز «زنگ خطری است برای آگاهی ما از نارسایی‌های فلسفه ای که اساسا هرنوع مقرراتی را نابخردانه و غیرضروری مي‌داند.»ولی دولت سال‌هاست که بر صنایع مالی و خانه‌سازی، قوانین وضع کرده و به آنها سوبسید مي‌دهد. اصلا فانی مي‌و فردی مک برای دخالت در همین بازارها ایجاد شده بودند. اگر شرکت‌های واقعا خصوصی در چنین وام‌هایی سرمایه‌گذاری مي‌کردند بدون شک در معرض بازرسی‌های بازار قرار مي‌گرفتند. ولی این دو نگرفتند. پس نتایج قابل پیش‌بینی بود و حال یورش جدیدی از مقررات در انتظار ماست. این مداخله شکست خواهد خورد و نوآوری را نیز با خود خفه خواهد کرد، زیرا همان طور که آدام اسمیت و فریدریش‌هایک به ما آموختند بازارها بسیار پیچیده تر از آنند که بتوان بطور موفقیت آمیز دستکاری شان کرد. اوضاع وقتی به سامان است که تصمیمات از پایین به بالا اتخاذ شوند. اما این دست اندرکارانی که هیچ چیز درمورد نظم خودانگیخته نمی‌دانند فکر و ذکرشان یک چیز است: «رهبر آینده آمریکا».باور به راه حل‌های سیاسی با وجود تمام ناکامی‌های پی در پی دولتی ادامه دارد. مالیات‌های مزارع بزرگ قیمت مواد غذایی را افزایش داده و مزارع کوچک را در مضیقه گذاشته است. ترمیم توان مالی مبارزات انتخاباتی به چالش کشیدن متصدیان را از پیش هم دشوارتر ساخته است. FEMA (ستاد مدیریت بحران فدرال- م) نتوانست به خوبی وال مارت، به توفان زدگان نیو اورلئان آب برساند (اشاره به کارآیی بخش خصوصی- م). از سوی دیگر نیز در طی 75 سال آینده 35هزار میلیارد دلار به کسری هزینه مراقبت‌های پزشکی افزوده خواهد شد.با این وجود، رسانه‌ها و سیاسیون کنترل‌های بیشتر دولتی را خواستارند. چیزی که در این میان برای من عجیب است این که، چرا مردم مثل پاتیناژبازانی که ما سعی کردیم هدایتشان کنیم، واکنش نشان نمی‌دهند؟ آنها آزادی مي‌خواستند. احتمالا شهروندان هم همین را مي‌خواهند، ولی سیاست مداران ترجیح مي‌دهند آنها هدایت و کمک بخواهند.
«انگار ما فکر مي‌کنیم وقتی یک نفر ريیس‌جمهور شد یك دفعه از همه ما برتر مي‌شود.» این نظر دیوید بوئز پژوهشگر موسسه Cato است، که ادامه مي‌دهد: «انگار یك دفعه همه کار از سیاست مدارها برمی آید: مراقبت‌های پزشکی، زندگی بهتر، شغل بهتر و همه چیزهایی شبیه به این را از آنها مي‌خواهیم. ولی این کارها از سیاست مدارها بر نمی‌آید!»
او همچنین مي‌افزاید: «خوشبختانه، بیشتر زندگی ما بیرون از بخش دولتی است.» باور کنید این همان بخشی است که مدام بهتر مي‌شود.
 

«گرين اسپن» از نگاه مكتب اتريش

«گرين اسپن» از نگاه مكتب اتريش.
جراید یک‌صدا نام آلن گرین‌اسپن را با هلهله برای سمت ریاست کلی فدرال رزرو فریاد می‌زنند؛ اقتصاددانان چپ و راست و مرکز به اتفاق، بزرگی و تیزهوشی و مهارت بی‌همتای گرین‌اسپن را در حوزه‌ اعداد و ارقام می‌ستایند. تنها نکته‌‌ منفی به‌نظر این است که او جلال و جبروت ريیس قبلي فدرال رزرو را ندارد. در مورد او دیگر از قامت رعنای ورزشکاری، کله‌ طاس و سیگارهای پرابهت خبری نیست.

«روتبارد»20 سال پيش در دو مقاله، هشدار داده بود



یک ناظر نکته‌سنج ممکن است به نیک‌سرشتی فردی که این چنین با قاطعیت توسط سردمداران حمایت می‌شود شک کند؛ و اگر بکند در این مورد خاص از قضا درست به هدف زده است. من آلن را از سی سال پیش می‌شناسم و از آن زمان زندگی حرفه‌ای‌اش را با علاقه پیگیری کرده‌ام.
از نظر من به ویژه اظهارات اخیر در مطبوعات شایان توجه است که شرکت مشاوره اقتصادی گرین‌اسپن به نام «تاونسند – گرین‌اسپن»، ممکن است کارش به تعطیلی بکشد زیرا ظاهرا معلوم شده این شرکت در اصل به جای مدل‌های پیش‌بینی اقتصاد سنجی، یا آمار و ارقام مشهورش، خود «گرین‌اسپن» را می‌فروشد؛ گرین‌اسپني كه با آن مهارت خارق‌العاده‌اش در عدم تصریح، حتی یک مطلب مهم یا اعلام موضع مشخص در قبال یک موضوع از هیچ نوع آن ندارد.
پیرو همین قابلیت برجسته‌اش در انجام پیش‌بینی‌های اقتصادی، ایشان چندی پیش با ناراحتی اعتراف کردند که شرکت مدیریت صندوق بازنشستگی‌ای (pension fund managing firm) که چند سال قبل تاسیس کرده بودند فعالیتش را متوقف کرده است زیرا نمی‌توانسته از پیش‌بینی‌ها آن طور که باید استفاده کند درحالی که سایر صندوق‌های سرمایه‌گذاری روبه راه بودند.
قابلیت اصلی آقای گرین‌اسپن البته در این است که می‌توان از او مطمئن بود هیچ گاه کاری به ضرر هیات حاکم نخواهد کرد. او مدت‌ها است دقیقا در وسط طیف اندیشه‌های اقتصادی جا خوش کرده است. گرین‌اسپن مانند اکثر اقتصاددانان قدیمی جمهوری‌خواه «کینزین محافظه‌کار» (conservative Keynesian) است، که البته این روزها به سختی از «کینزین‌های لیبرال» (liberal Keynesian) جناح دموکرات قابل تمیز هستند. در حقیقت دیدگاه‌هایش همان دیدگاه‌های پل والکر (Paul Volcker) هستند، که او هم کینزینی محافظه کار بود. لذا می‌توان گفت مدافع کسری بودجه معتدل و افزایش مالیات‌ها است و ضمنا در همان حال که عرضه‌ پول را افزایش می‌دهد از افزایش نرخ تورم ابراز نگرانی خواهد کرد.
هرچند، نکته‌ای هست که گرین‌اسپن را از دوستانش در میان سردمداران جدا می‌سازد و آن اینکه او از پیروان «این رند» (Ayn Rand) و در نتیجه حداقل از نظر «فلسفی» معتقد به «بازار آزاد»، و حتی «استاندارد طلا» (استاندارد طلا یک سیستم پولی است که در آن واحد محاسبه اقتصادی استاندارد وزن ثابتی از طلا می‌باشد .م) است. ولی نیویورک تایمز و سایر رسانه‌های مهم فورا به ما اطمینان می‌دهند که اعتقاد او به بازار آزاد صرفا در حد یک آرمان انتزاعي فلسفی است. در عمل، و با توجه به سیاست‌هایی که از آنها حمایت می‌کند، او هم مثل دیگران یک «میانه‌رو» (centrist) است؛ زیرا ذاتا «عمل‌گرا» است.
از این رو همان طور که از یک عمل‌گرای طرفدار بازار آزاد (laissez-faire pragmatist) انتظار می‌رود او در سراسر دوران بیست ساله‌ فعالیت حرفه‌ای‌اش در حوزه سیاست از هیچ چیزی که تنه‌ای به بازار آزاد بزند حمایت نکرده است، حتی قدمی هم در این مسیر برنداشته. برای گرین‌اسپن بازار آزاد یک معیار سنجش، راهنما، یا حتی ستاره‌ قطبی مسیریاب هم نیست؛ بازار آزاد تنها کنجکاوی‌ای است که او در کمدش گذاشته و آن را به کل از استنتاج‌های سیاسی‌اش جدا نموده است.
بنابراین گرین‌اسپن طرفدار استاندارد طلا است، ولی اگر اول همه‌ شرایط آن مهیا باشد، یعنی: بودجه متوازن و تجارت آزاد باشد، تورم به کلی محو شده باشد، همه تفکر مناسب اقتصاد بازار آزاد را به دست آورده باشند، و غیره. بعد هم احتمالا خواهد گفت من با تجارت آزاد موافقم اگر اول از همه‌ شرایط آن مهیا باشد، یعنی: بودجه متوازن و اتحادیه‌ها ضعیف باشند، پایه‌ پولی طلا باشد، همه تفکر مناسب بازار آزاد را داشته باشند؛ و همین طور الی آخر. به عبارت دیگر: هیچ گاه «آرمان‌های فلسفی متعالی» این فرد در اعمال او ظاهر نخواهند شد. لذا برای سردمداران بسیار متبوع خواهد بود که چنین فردی را در اردوگاه خود داشته باشند.
در طی سالیان گذشته گرین‌اسپن سوابق درخشان زیادی داشته، برای مثال؛ هنگامی که ريیس «شورای مشاوران اقتصادی» (the Council of Economic Advisers) بود از سیاست احمقانه‌ جرالد فورد به نام «حذف فوری تورم» (whip inflation now) حمایت می‌کرد. آنچه از این هم بدتر است آنکه، این آقای هوادار فلسفه بازار آزاد، برنامه‌ باج‌گیرانه‌ تامین اجتماعی را در 1982 یعنی درست زمانی که مردم کم کم داشتند به ورشکستگی آن پی می‌بردند نجات داد، و مانع شد که این نماد تقدس سیاست دولت‌هاي آمریکایی فرو ریزد. گرین‌اسپن به عنوان ريیس کمیسیون دو حزبی تامین اجتماعی (ترکیبی از محافظه‌کارها و لیبرال‌های میانه رو) وارد عمل شد و این نظام را با مهر تایید بر افزایش مالیات‌های تامین اجتماعی از ورشکستگی رهانيد.
آلن همچنین از اعضای دیرینه‌ کمیسیون سه ضلعی مشهور، به سرکردگی راکفلر است، کمیسیونی که به مثابه دژ قدرت سیاسی – مالی پیشرو در این کشور می‌باشد. البته او عضو هیات مدیره‌ «جی پی مورگان» (J.P. Morgan) نیز هست که با انتصاب اش به سمت ریاست کلی فدرال رزرو از آن استعفا خواهد داد. همچنین صندوق ضمانتی مورگان! بله، هیات حاکم به اندازه‌ کافی دلیل دارد که گرین‌اسپن را در راس سکان پولی ما قرار دهد و خط‌مشی فلسفی او در پیروی از «رند» (Rand) بدون شک همچون تزئینات روی کیک بسیاری از طرفداران بازار آزاد را به اشتباه خواهد انداخت که‌ چه کسی از آنها به کرسی قدرت تکیه زده است.
موري راتبارد، اقتصاددان و فيلسوف منتسب به مكتب اتريش كه سال‌ها رياست مكتب اتريش را بر عهده داشت، اين دو مقاله را در زمان شروع به كار گرين اسپن در فدرال رزرو در حدود 20سال پيش نگاشته است. وي امروز در قيد حيات نيست تا ببيند مهندس اقتصادداني كه نگرش او را در اين مقالات نكوهش كرده است، مسبب اصلي بحران مالي در آمريكا شناخته شده و به سختي در معرض انتقادات قرار گرفته است
آلن گرین‌اسپن همانطور که پیش‌بینی می‌شد در میان رضایت و خشنودی کوته‌بینانه همه سردمداران مالی دوباره به ریاست فدرال رزرو منصوب گشت.
برای آنها، گرین‌اسپن همچنان در ملکوت خود به سر می‌برد و همه چیز در جهان روبه‌راه است. گویا هیچ کس تعجب نمی‌کند که چه فرآیند اسرارآمیزی در کار است که هر کس به ریاست فدرال رزرو می‌رسد ناگهان مورد ستایش جهانی قرار گرفته و تنها کسی می‌شود که توان حفظ ارزش دلار و نظام مالی و بانکداری را داشته و می‌تواند اقتصاد را رو به رشد و کامیابی ببرد.
در ابتدا که به نظر می‌رسید پل والکر بزرگ در مقام خود ابقا نخواهد شد، نشریات مالی به حال زار افتاده بودند، فریاد برمی آوردند که: نه، نه، بدون والکر کبیر بر عرشه، نه تنها دلار و اقتصاد ما، بلکه حتی جهان ممکن است از هم بپاشد. با این وجود، وقتی چند سال بعد والکر این منصب را ترک گفت. ملت، اقتصاد، و جهان؛ به طریقی از هم نپاشیدند! در حقیقت هیچ یک از کسانی که آن موقع برای هر حرکت او قربان صدقه هوشمندی و فرزانگی اش می‌رفتند؛ اکنون حتی نمی‌پرسند آیا والکر هنوز زنده است یا خیر؟
به‌راستی قدرت مرموز والکر در چه بود؟ آیا ریشه در حضور پرقدرت و محکم او داشت؟ یا جبروت و شخصیت کاریزماتیک‌اش؟ یا شاید سیگارهایش؟ حال که گرین‌اسپن سر کار آمده می‌توان فهمید هیچ یک از اینها دلیل قدرت والکر نبوده‌اند، زیرا فردی که اکنون نقش «آقای حیاتی برای جهان» را به جای او بر عهده گرفته هیچ یک از ویژگی‌های شخصیتی او را ندارد. گرین‌اسپن با آن ظاهر دانشمندان
دست و پا چلفتی و لحن حرف زدنی که مثل صدای زنبور یکنواخت است، با نگاهی خوش‌بینانه، کاریزمایی به اندازه یک مارماهی دارد! پس این‌بار دیگر چه چیزی او را چنین حیاتی و ضروری ساخته است؟ گفته می‌شود او بسیار با معلومات است، ولی خب اگر به معلومات باشد حداقل صدها نفر دیگر را می‌توان به عنوان ريیس فدرال رزرو معرفی کرد که دست کم به همان میزان با دانش باشند.
پس اگر ویژگی‌های شخصیتی یا ذهنی ملاک نیستند، چه چیزی هر کسی را که بر مسند ریاست فدرال رزرو تکیه می‌زند چنین پر اهمیت و مورد علاقه همگان می‌سازد؟ این سوال را می‌توان با نقل قولی از آقای ادموند هیلاری پاسخ داد که وقتی از او پرسیدند چرا اینقدر برای فتح اورست سماجت ورزیدید؟ گفت چون اورست وجود داشت. قضیه در اینجا نیز به همین صورت است، او مهم و دوست داشتنی است، چون ريیس فدرال رزرو است! ماهیت این دفتر ریاست به گونه‌ای است که به طور خودکار هر کسی را كه وارد آن شود فوق‌العاده ستایش برانگیز و بسیار حیاتی برای اقتصاد جهانی و مواردی از این قبیل خواهد ساخت. هر کس به این دفتر وارد شود (ولو یک دختر بچه) به همین میزان مورد تقدیس قرار خواهد گرفت. و هر کس از آن خارج شود نیز جزو «فراموش‌شدگان» خواهد شد؛ اگر روزی گرین‌اسپن بالاخره این دفتر را ترک کند، دوباره همان قدر گمنام خواهد شد که پیش از ریاست‌اش بود. خیلی بد است که مردم بیش از اینها به اوضاع مشکوک نمی‌شوند، آنها هرگز نمی‌پرسند، اقتصاد یا دلار چه مشکلی دارند که وجودشان به حضور یک فرد بستگی دارد! پاسخ این است که مشکلات بسیاری دارند. حیات سونی و هوندا به کیفیت محصولاتشان وابسته است، به تداوم رضایت مشتری‌هایشان. هیچ کس به افراد منفردی که ریاست آنها را بر عهده دارند اهمیتی نمی‌دهد. در مورد فدرال رزرو، معاونان در حقیقت هیچ گاه دقیقا نمی‌دانند که ريیس به‌طور مشخص چه کاری به جز حفظ «اعتماد» مردم یا بازار به دلار و نظام بانکی انجام می‌دهد.
فضای پرعظمت و رازی که پیرامون ريیس فدرال رزرو ایجاد می‌شود عمدی است، دقیقا به‌خاطر اینکه هیچ کس نمی‌داند کار او چیست و هیچ کس هم «کالا»ی بانک مرکزی را مصرف نمی‌کند. اگر ريیس و معاونان یک شرکت پیوسته به مردم بگویند: «لطفا، لطفا! به محصولات ما اعتماد داشته باشید. محصولات سونی، فورد، یا هرچه!» آیا همه ما فکر نخواهیم کرد که یک جای کار چنین شرکتی می‌لنگد؟ در بازار البته، اعتماد از رضایت مداوم مصرف کالا حاصل می‌شود. اما در مورد نظام بانکی، همین تاکید و تکیه بیش از حد بر «اعتماد» نشان می‌دهد که نباید به آنها اعتماد کرد.
رمز و راز و برتری، «اعتماد» ایجاد می‌کند و باعث پذیرش ویژگی‌های والا برای جناب ريیس‌کل می‌شود همه اینها به «بازی اعتماد» (con-game) منتهی می‌شود. (منظور از بازی اعتماد اصطلاحا عبارت است از: تلاش برای فریب یک فرد یا گروه از طریق جلب اعتماد آنها – م.) والکر، گرین‌اسپن و هدایت گران آنها حیله گرانی هستند که به ترفند «جادوگر شهر آز» متوسل شده اند (در داستان جادوگر شهر آز، پیرمردی نحیف با یک بلندگو پشت پرده‌ای بزرگ مخفی شده و خود را به عنوان جادوگری قدرتمند جا زده است – م). این اسرارآمیزی و حیله‌ها، لازمه نظام بانکداری مبتنی‌بر «ذخیره درصدی» (fractional-reserve banking system) به رهبری فدرال رزرو است. وگرنه در اصل، نه تنها S&Lها (موسسات پس‌انداز و وام) و شرکت فدرال بیمه سپرده‌ها (FDIC) بلکه کل نظام بانکی فاقد توان مالی است. چرا؟ خیلی ساده، چون پول‌هایی که ظاهرا ما می‌توانیم هر لحظه آنها را از حساب مان بیرون بکشیم، در اصل آنجا نیستند. تنها حدود 2‌درصد از پول‌های ما آنجاست.
حیله راز و اعتماد فدرال رزرو ریشه در کارکرد آن دارد که همانا یک کارتل بانکداری است که توسط دولت در قالب «بانک مرکزی» خلق و تقویت شده است. فدرال رزرو کرارا از طریق «عملیات بازار باز» اقدام به خرید اوراق بهادار دولتی می‌کند. ولی بهای این اوراق را با چه می‌پردازد؟ با هیچ، صرفا با ایجاد حساب‌هایی از باد هوا. هربار که فدرال رزرو یک میلیون دلار پول اعتباری ایجاد می‌کند تا اوراق دولتی بخرد، این یک میلیون فورا به ذخاير بانک‌ها راه یافته و خود ده میلیون دیگر سپرده‌های بانکی خلق می‌نماید که آنها هم باز از هیچ به‌وجود آمده‌اند و حال اگر کسی به جای این حساب‌های سپرده جاری پول نقد بخواهد، باز هم مشکلی نیست زیرا فدرال رزرو فورا پول‌هایی چاپ می‌کند که با امضای بانک رسمیت می‌یابند و پرداخت‌ها از طریق آن انجام می‌شود. اما حتی این تکه کاغذ‌های اعتباری نیز تنها سند اعلام بدهکاری (IOU) بر اساس همان سپرده‌ها هستند.
جالب است که از میان مدیران ارشد فدرال رزرو تنها کسانی که نگران ماهیت تورمی چنین نظامی هستند، مدیران منطقه‌ای بانک مرکزی‌اند که از بیرون حوزه‌های اصلی کارتل‌های بانکی انتخاب می‌شوند. مدیران منطقه‌ای توسط بانکداران همان نواحی مستقلا انتخاب می‌شوند، که مالکان «اسمی» فدرال رزرو‌اند. لذا روسای رده بالای فدرال رزرو از نواحی اصلی کارتل مثل نیویورک، شیکاگو یا پیشروان مالی قدیمی تر نظیر فیلادلفیا و بوستون انتخاب می‌شوند و حامی این نوع اعمال تورم‌زا به حساب می‌آیند؛ در حالی که مدیران میانه‌ای و پایین تر که نسبتا سیاست‌های ضدتورمی را دنبال می‌کنند از نواحی غیر از مراکز اصلی کارتل نظیر میناپولیس، ریچموند، کلیولند، دالاس، یا سنت لوئیس هستند. مطمئنا این ترکیب نیروها اتفاقی نیست.و البته کسانی که فکر می‌کنند این مدیران بانکی منطقه‌ای، تورم ستیزان سازش‌ناپذیری هستند، معلوم است که چیزی از اوضاع نمی‌دانند. بگذارید آنها با چند تن از این دوستان میزسی (Misesians) نشست و برخاستی داشته باشند تا ببینید چه می‌شود!

منبع :http://www.donya-e-eqtesad.com
نویسنده : موری ان. روتبارد/
ترجمه :مجید روئین پرویزی